نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

چه فاخته چه کرکس

من و تو ، با تویی ام که شعر می نویسی ، بیا فکر نکنیم شق القمر کرده ایم ، غم که بیاید ، در و دیوار شاعر می شوند !

 

پ.ن: بر حضور مجروحم ، چه فاخته چه کرکس !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧

شب نسبتا خاص

تو این شب نسبتا خاص نمی تونم جمله های قشنگ ببندم ، اگه می تونستم هم خودم نمی خواستم ! مهم نیست که این تاریخچه مال زرتشتی های دیروزه یا مال اروپایی های امروز ، مهم اینه که جوونارو مجبور می کنه که یه روز تو ذهنشون دور و بری هاشونو بالا پایین کنن و ببینن کی قدر گل و هدیه ست کی قدر زنگ زدن کی قدر یه اس ام اس ! لپ کلام هیچ کس آدم حسابم نکرد ، نمی دونید چه حس خوبیه این نبودنه ، یه وقتایی بهت ثابت میشه که با اینکه خودت داری خودتو هر روز تو آینه می بینی و این خود واقعی تی که هر روز صبح داری بیدار میشی اما اساسا وجود خارجی ای نداری و یه جورایی خودت توهم خودتی ! 

 

پ.ن: برای اینکه بگیم هستیم میریم ! دیوونه ایم دیگه !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧

اتاق بی در

گیر افتاده ام ، توی کابوس های کودکی ام ، زنک عجوزه دوباره سر و کارش با من افتاده ، نشسته ته همان اتاق بزرگ و خالی و خاکستری ، من راه به جایی نمی برم ، این اتاق در ندارد ، تو راه به جایی نمی بری ، این خریت حد ندارد ! تو مرا از بزرگداشت پرجلال و پر بغض بزرگ شدن ، انداختی ترکت ، تاختی ، یا نجاتم دادی به اصطلاح ، به کودکی ام رفتیم ، زیاده رفتیم ، آنقدر که حتم کردم اگر دستم را رها کنی پیدا نمی شوم ! تو همیشه هر کی که باشی ، هر کجای تاریخ که زنده باشی ، دست خودت هم نیست ، درست همین جای ماجرا حواست پرت می شود ، به هر اتفاق پیش پا افتاده ای که پیش پایت بیفتد ؛ بعد فراموش می شوم ، ساده ، به مرور ، به سادگی فراموش شدن سیب زمینی های در حال سوختن توی تابه ، وقتی فقط یک تلفن زنگ خورده و کسی هم کار مهمی با کسی نداشته ! تو حواس پرتت ، پرتت کرده توی پیچ پیچ پر انحنای جزئیات کم اهمیتی که به کذب شکل کوه به خود گرفته اند ! شانه خالی می کنی از این کوه کاذب ، به واهمه می سپاری ام ، زنک عجوزه به کودکی ام راه می یابد ، من از این پل پودر شده چطور به بزرگی ام راه بیابم ؟! من از این اتاق بی در ، به خدا می ترسم !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

تاخیر در قبال غیبت

گریه پیش از من کسی را نکشته است ، دیر کن ، برای دیدن من وقت زیاد است ، آرام آرام بیا ، که اگر پشیمان شدی بین راه ، دوباره به دور بروی ، سر فرصت بیایی ! ناراحت نباش ، در قبال غیبت ، تاخیر چیز مهمی نیست !

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

شاخه شاخه می شکنی

مگر من چقدر دل دارم که بنای طوفان می گذاری و از ریشه نمی کنی؟ بنای طوفان می گذاری و ، شاخه شاخه می شکنی ! بگذار زمین پیوسته و معمولی راهش را برود ، نه سکسکه وار ، که یک روز سرگیجه بگیرد ، یک روز میخکوب شود ؛ که یک روز سرگیجه بگیرم ، یک روز میخکوب شوم .

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧

حس شور

جاده متاسفانه به تهران می رسد هر چقدر هم که طولانی باشد ، برف تند مایلی که فقط یک مشتش دیده می شود توی این تاریکی هول برانگیز اما آرام ، آن هم همین جلو و به لطف و زور چراغ ماشین ، زیباترین اتفاق این دهه ی اخیر عمر من است ، زیبا تر از باران عجیب مردادی آن سال ها ! تو در این جاده ی تاریک که هیچ موجود زنده ای اینجایی که ما می رویم نمی رود ، تو در این جاده ی تاریک که هیچ موجود زنده ای از اینجایی که ما می رویم بر نمی گردد ، کدام گوری هستی که نیستی؟! حس شوری بهم می گوید نکند دوربین بکشد عقب و تمام این راه بی مسافر و تاریکی من و قلب بی صاحبم و شب های نکبتم تبدیل شود به مردمک سیاه یکی از چشم های مورچه یا مگسی کامپیوتری ، و برنامه ی کودک شروع شود یک جایی !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧

من هم آدم بودم

در آغوشم که می کشی ، پرواز ممکن است ، بالاتر خدای یکی یکدانه است و پایین ، آدم های زیادی ! در آغوشم که نمی کشی ، فرق بین بی قراری و دلتنگی و کلافگی و انتظار بی دلیل را گم می کنم . من تمام حس های آدمیزادی ام را با هم قاطی کرده ام و نمی دانم کدام به کدام است ؛ تصویر تداوم یافته ی ذهنتان را به من قرض می دهید؟ تمام چیزی که از من مانده است تصویر تداوم یافته ی ذهن شماست . مرا دسته جمعی ، فانوس به دست ، در این جنگل بی در و پیکر صدایم بزنید ، من هم مثل شما آدم بودم !

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧