نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

چهره ی خنثی

همیشه همه چیز را می ریخت توی خودش ، هر چی بیشتر می شناختیش کمتر می توانستی حدس بزنی کی خوشحال است کی ناراحت است کی می ترسد کی دوستت دارد کی می خواهد سر به تنت نباشد . دو ساله که بود مادر بزرگش آدم آهنی بچگی های عموش را کوک کرد گذاشت جلوش ، ذوق نکرد ، آن قدر زل زد بهش که همه خیال کردند لابد کنجکاوانه دارد نگاهش می کند ، تا بی آنکه ترسیدنی را چهره اش منعکس کند زبانش بند آمد .  مادر بزرگش دو سه هفته ای گریه و زاری کرد و آخرش دست به دامان دعا نویس ها شد ، یک عالمه دعا بهش دادند که گذاشت همه جای خانه تا لکنت زبانش خوب شد بالاخره . حالا هم همین است ، با من حرف نزنید ، نمی توانید بفهمید از مصاحبتتان راضی ام یا فراری ، نمی توانید بفهمید حرف هایتان را می فهمم اصلا یا نه ! هر چه بیشتر بشناسیدم کمتر می توانید حدس بزنید کی خوشحالم کی ناراحتم کی می ترسم کی دوستتان دارم کی می خواهم  سر به تنتان نباشد !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧

هوس های نصفه شب

یک جایی را می شناسم به اسم تهران که یک جایی دارد به اسم خیابان ولیعصر که یک جایی دارد به اسم پارک ملت که رو به روش یک بستنی هایی می فروشند به ارتفاع نیم متر ، و شما نمی دانید چه بد است که نصفه شبی توی خانه نشسته باشید و هوسشان کنید ! هوس کردن های ما هم تقصیر خداست ها ! به همان اندازه که دوست داشتن ، وسوسه شدن ، حسادت ، محبت ، دلسوزی ، دلتنگی ، خوشحالی ، بهانه گیری ، باحالی ، و بگیر برو تا الا آخر ، همه شان زیر سر خداست ، هوس کردن هامان هم زیر سر خداست ! من دلم کیک شکلاتی می خواست یک شب ، از این هایی که روش شکلات مالیده اند که بچه ها را خر کنند و دورش آواز تولد تولد تولدت مبارک بخوانند نه ، از آن هایی که کلا شکلاتی است و فقط توی عکس های اینترنتی گیر میاید . من چرا همیشه نصفه شب ها هوس می کنم ؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧

رویاهای بی پرنده ، رویاهای سبز

امروز از آن روزهاست ، از آن روزهای بد بد بد . اندک آدم های دور و برم خوب می دانند خوب و بد روزهای من به چی بستگی دارد . اردیبهشت است تقریبا ، با این همه یک سری آدم آمده اند عید دیدنی و من ساعت هاست خودم را حرص خوران حبس کرده ام توی اتاق . پرنده پرنده خواب از سرم می پراند رویاهای بی پرنده ، رویاهای دست نخورده ، رویاهای سبز ! آخرش آن شرلی به هر دو تا آرزوش رسید ، یکی اینکه موهاش نارنجی نبودند دیگر ، و یکی اینکه با اینکه سانسورش کردند گیلبرت که دید موهاش نارنجی نیستند دیگر ، عاشقش شد ! من هم یک مدل آن شرلی ام ، با اینکه پیراهن پر چین سفیدم دستی به سر زمین سر تا سر سبز هیچ کجا نمی کشد و موهام هیچ وقت نارنجی نبوده اند ، دو تا آرزویم بی شباهت به دو تا آرزوی او نیستند !  پرنده پرنده خواب از سرم می پراند رویاهای بی پرنده ، امروز از آن روزهاست .

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧

آدم های مثل هم

همه ی آدم هایی که زیاد حرف می زنند هنرمند می شوند اما سینماگر ، همه آدم هایی که  اصلا حرف نمی زنند هنرمند می شوند اما نقاش و آهنگساز ، همه ی آدم هایی که شخصیت را در کفش واکس زده و کیف سامسونت تعریف کرده اند مدیر می شوند ، همه ی آدم هایی که فکر می کنند سیبیلشان را بزنند آبرویشان می رود بازاری می شوند ، همه ی آدم هایی که فکر می کنند سیبیلشان را بزنند زن شده اند راننده کامیون می شوند . همه ی آدم های یک کاره مثل هم نیستند ، همه ی آدم های مثل هم یک کاره می شوند !     

   + مهدیه لطیفی ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧

هفت و هشت های بعد از ظهر های بارانی

بهترین اتفاق دنیاست که هفت و هشت های بعد از ظهر ها ، تو پشت فرمان نشسته باشی ، مهم نیست کی باشی ، حسابی دوستم داشته باشی ، پشت فرمان هم نشسته باشی ، بس است ! من هم بغل دستت . سورئالیست بازی در نمی آورم و هوس جاده ای که توش جز ما نباشد و دو طرفش همین جوری منظره های نقاشی وار ردیف شده باشد و تهش از دایره ی زمان رد شود و توی ماورا گم شود ، نمی کنم . رئال باش و رئال رانندگی کن ، بهتر که ترافیک است حتی ، دیرتر می رسیم . دورتا دورمان پر باشد از چراغ های ماشین هایی که نمی دانم چرا همه شان پرایدهای سفیدند ،  و شیشه هامان نقطه نقطه باشد از قطره قطره های باران نم نمی که ، نردبان پایین آمدن خداست ! یک نفر مارپیچ بلولد بین ماشین ها ، با یک عالمه رز به بغل ، شیشه را پایین بکشی ، مرد سرش را بیاورد تو ، گل بگیری از دستش بدهی دستم . بهترین اتفاق دنیاست ، نه ؟!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧

ترویج امر خداپسندانه ی ریا

ترویج امر خداپسندانه ی ریا ، از مهم ترین برنامه ها و اهداف دولت جمهوری اسلامی ایران است ! مردک چشم در آمده ی کوتوله با آن کت و شلوار مزخرف طوسی اش و پیراهن مزخرف طوسی یک کمی کمرنگ ترش پرسید: مگه تا حالا تو نهادهای دولتی کار نکردی ؟ گفتم: نه خوشبختانه ! خوشبختانه اش را توی دلم گفتم البته ! توی دلم یک سری چیزهای دیگر هم گفتم ، گفتم یک تار موی گندیده ی همه ی آن سینمایی که این همه اسمش بد رفته می ارزد به سر تا پای شما هنرمند نماهای متدین و خدادوست که نشسته اید توی این سازمان خدایی و برنامه هایی پر از خدا تولید می کنید و به خورد تلویزیونهای مردم می دهید ، اصلا حیف  LCD های ۵۰ اینچی ما که شما برایش تصمیم می گیرید ! گفتم این خواهران مومنه ای که راه می دهیدشان تو ، بیچاره ها توی خیابان همدیگر را ببینند که هم را نمی شناسند ! بهتر نیست آدم ها هم را بشناسند ؟! بقیه اش را سانسور می کنم ، چون کلی هم فحش دادم تا دلم خنک شود ! حالا هم فکر می کنم بهترین نوع کمک به خلق این است که اگر سونوگرافی بچه را دختر تشخیص داد سقطش کنید و نذر و نیاز کنید تا بعدی پسر شود انشالله ، البته اگر اینجا زندگی می کنید ، چون اینجا پسرها با یک لا پیراهن آستین کوتاه و مدل موهایی به نام سیخ تو پیریز همه جا می آیند و می روند و دخترها ساعت ها توی گرما با انواع و اقسام لباس های روی هم روی هم ، دم در همه ی حراست های همه ی ساختمان های همه ی این شهر ، که مهم ترین هدفش ترویج امر خداپسندانه ی ریاست ، گیر می کنند و اعصابشان ریز ریز می شود ، قد دانه های گیاهی به نام خاکشیر !

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٧

وقتی کانون خانواده گرم است

هر وقت ، هر وقت کلید می اندازم آرزو می کنم هیچ کس خانه نباشد ، اصلا آرزو می کنم خانه مال خود خودم باشد ، تا به هیچ کس سلام نکنم ، تا هیچ کس متوجه رسیدنم نشود ، تا ولو شوم ، لباس هام را پخش و پلا کنم روی تخت و حتی حالا حالا ها لباس خانه نپوشم ، آخ که اگر تابستان هم باشد ، تا هیچ کس نگوید کجاها بودی و چه خبر و چه کوفت و چه درد و چه مرض ! دیوانه ای را می شناسم که عاشق این است که انگشتش را تا آخر بند اولش فرو کند توی زنگ و کلی هم معطل شود تا یک نفر بیاید و با دست ، اف اف هم نه ، با دست در را باز کند و باهاش چشم توی چشم و از راه نرسیده و خسته و کوفته سلام و علیک و چطوری و چه خبر و اینها کند ! هر وقت ، هر وقت کلید می اندازم از اول کشف می کنم که شبیه آدم های خانواده دوست نیستم ، و خانه یعنی هرگز ، هرگز صدای بچه نیاید توش ! و آدم هوس می کند از خنده روده بر شود وقتی تو که زنی ، به محض اینکه نخواهی از خودت بگذری زندگی ات از هم می پاشد ! یک نفر همین روزها همین که به مادر شوهرش اخم کرد زندگی اش تا مرز طلاق رفت به جان خودم . اختیار فرم ابروهایمان را هم نداریم وقتی کانون خانواده گرم است !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٧