نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

دکور

شمس تبریز نیستم اما ، راه می افتد روحم توی شب ، می رود می رود می رود تا سر انجام کائنات ، آنجا که اگر روز هم می رفت درست به همین اندازه تاریک می بود ! چرخی می زند ، ور اندازم می کند . این طور که روحم می گوید من از آن بالا به قدری مضحکم که یک قوطی کنسرو خالی قر شده ی تیپا خورده ی کف خیابان خیال کند جرج بوش شده است و قرار است دنیا را به اتهام وجود داشتن دو دستی خفه کند ! و تو آنقدر مضحک تری که یک مداد تا ته تراشیده شده ای که توی دست بچه ها هم دیگر بند نمی شود خیال کند دیشب به کرامت وحی جبرائیل به پیامبری نایل شده است ! همه چیز مسخره است ، و ما پارو می زنیم این پایین ! سناریو چنین است که پارو می زنیم ، طوفان می بینیم ، دست و پا می زنیم ، غرق می شویم ، می میریم ، زنده می شویم ، لبخند می زنیم ، می خندیم ، طوفان را به یاد نمی آوریم ، و پارو می زنیم ، و پارو می زنیم ! دوست داشتم این عالم دهان باز کند همه مان را ببلعد و آب خنکی هم روش سر بکشد و به خوابی ابدی فرو برود ! طفلکی خودش هم این فیلم تکراری ما آدم ها را از بس دیده حوصله اش سر رفته دلش می خواهد برود جای بلند و خلوتی گیر بیاورد فریاد بکشد سر بخت سیاهش و بعد هم بزند به آخرین سیم و دهان باز کند همه مان را ببلعد و آب خنکی هم روش سر بکشد و به خوابی ابدی فرو برود ! این دکور وسیع الصحنه ای هم که ما خیال می کنم دورش را گشتن شاخ غول شکستن است ، حتی در حکم دلخوشی کوتاه داشتن یک آب نبات چوبی هم نیست . این طور که روحم می گوید تهش دیوار است از آن بالا که ببینی ! دیواری که همین روز ها با سر می خوری توش ، بی آنکه تعابیر خواب های پیش از امروزت را فهمیده باشی ! تمام خواب ها تمام مدت دست به دست هم دادند و میز به میز و دور از چشم خدا زیر زیرکی به ما تقلب رساندند و بهمان لو دادند که ته این دم و دستگاه دیوار بهت است . ما خنگ بودیم که نفهمیدم و مصرانه سعی کردیم مثل بچه های خوب بیست بگیریم و تازه انتظار جایزه هم داشتیم !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

دل بی اصول ما

دختر مردم ، از راه می رسد ، کبکش خروس می خواند ‌، و دلش شدیدآ توی راه راست عاشق شده است ، نه مثل دل چپل چوله ی من ، که چشم هاش را بسته و سر کبکش توی برف است ، و نمی خواهد ، و نمی بیند ، و نمی فهمد ، و سر در نمی آورد ، دور تا دورش این همه فاصله را ، این همه بی ربطی ، این همه فرق ، این همه محال را ! لعنت به من و اتفاقاتی که ، با آرامش و بی دردسر و بی دغدغه ، در مسیری شدیدآ صاف ، آرزوهای مرا صاحب می شوند و ، روحشان هم در جریان دل صاحب مرده ی من نیست ! به قول یک نفر دم خدا گرم ! یک نفر سپرده با سر هم کردن این مدیحه ها و شکواییه ها دست روی دلش مگذارم ، من اما بدقول ترین آفریده ی خدایی ام که ، همه چیزش روی اصول است و ، دل بی اصول ما را ، محض تنوع زده تنگ دنیا !

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

مثل نسبت قدرت آدولف هيتلر به من

سلام سوم شخص مفرد ، سلام ! من پیش پیش براتان نامه می نویسم ، سلام می کنم بهتان ، حالتان چه طور است راستی ؟ هیچ معلوم است کجایید ؟ من دوستتان ندارم ، و طبیعی ست ، و هیچ جای دلخوری نمی ماند اگر بشناسیدم ، من از واقعیت هم می ترسم ، هم فراری ام ، هم بیزار . های با توام ای سوم شخص گم و گور شده ی زندگی م ، که قریب به سی سال است غیبت زده ، تو متاسفانه شدیدآ واقعیت داری ، حتی واقعی تر از اطمینان به روشن بودن هوا توی همین لحظه ای . دست هات واقعی اند ، بدنت واقعی ست ، و پرنده های توی چشم هات مسافر اندک زمانی اند . واقعآ نگاهم می کنی و واقعآ زندگی می سازی برام ، هوس بابا شدن می کنی ، فک و فامیل بازی مان گل می کند ، و کار ، و در آمد ، و تکرار ، و تکرار ، و تبدیل عشقت به دوست داشتن ، مبادله ی دوست داشتنت با عادت ، و سرانجام ، رسیدن عادتت به پذیرش همینی که هست توی ناخود آگاه زندگیت ! این روند تکاملی برام مثل دیوی با دهان باز می ماند زیر پام ، وقتی به شاخه ای شکننده بین زمین و آسمان آویزانم ! اینجوری نگاهم نکن ، دیوانه اگر دوست داری بپنداری ام حرفی نیست ! تو که غیب نمی گویی ، من اما می گویم ! من از سطح برجسته و پر رنگ زندگیت ، سر می خورم تا حاشیه ! و کار ، و در آمد ، و واقعآ زندگی می کنیم . از جنس رویا نیست تنت ، از جنس پر پر زدن هزار تا مرغ دریایی نیست چشم هات ، و از جنس نوازش نیست دست هات . کودکانه توی آغوش مردانه ی کدام رویا بیارامم آی سوم شخص ، وقتی این همه واقعیت داری !؟ میدانی چیست که دیوانه ام می کند ؟ اینکه تو از ذهن من به دنیا تحمیل نمی شوی ، تو از دنیا به ذهن من تحمیل می شوی ! نسبت قدرت دنیا به قدرت رویاهای من ، مثل نسبت قدرت آدولف هیتلر به من است توی یک سالگی م !

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

سر درد قديمی

در عجبم از این همه سر و صدایی که قاطی صدای هر که روی صداش کلیک می کنم می شوند ، حتی صدای اشباح هم به این در هم بر همی نیست ، توی سرم انگار کاتالیزور کار گذاشته اند ، چه لایت و چه متال ، هر دو یک جور پتک می کوبند توی سرم ، هر دو یک جور عصبی ام می کنند ، و هر دو یک جور دلزده ام . خاموش کردنشان هم صدای مرگ می دهد ، حتی صدای اشباح هم به این ساکتی و وهم انگیزی نیست . به کدام ساز این شب لعنتی برقصم ؟ حتی خوابم هم نمی آید . تا صبح یک عالمه آدم زاده می شوند ، یک عالمه آدم می میرند ، یک عالمه آدم عاشق می شوند ، حتی یک عالمه آدم یک شبه ره صد ساله می روند ، یا ره صد ساله رفته را یک شبه بر باد می دهند . من اما تا صبح ، فقط سر درد قدیمی ام را تاب می آورم یکه و دست تنها !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

عينهو عروسک کوکی

چشمم به بطری ناشناس و عجیبی خورد که ندیده بودمش پیشتر . سر کشیدمش تا ته ، فقط به این خاطر که سر راه نباشد و پای کسی نگیرد بهش بیفتد . مزه ی هیچ چیز نمی داد ، هوا سر کشیده بودم انگار . و کم شدم ، کم شدم ، کم شدم ، به مرز نیست شدن که رسیدم کم نشدم دیگر ! چیزی بین بودن و نبودنم حالا ، چیزی که لا به لای خیل جمعیت آدم هایی که همه شان خوب می دانند دارند کجا می روند بُر خورده و نمی داند دارد کجا می رود ! عکس العمل هام تعریف شده نیست ، تنه می خورم از آدم هایی که همه شان خوب می دانند دارند کجا می روند ، برایم می برند ، برایم می دوزند ، و من ، عینهو عروسک کوکی ، با دو تا چشم شیشه ای ، که آکواریوم می شوند گاهی ، تا تو مثل شاه ماهی تویشان شنا کنی ، زل زده ام به دنیایی که بدجوری ناشناس است ! من راه نمی روم ، تنه ها راه می برندم ، چرا هیچ کس نابلدی ام را حالیش نمی شود ؟ همین شما ! همین خود شما هر بار که نشان راه از چاه خواستمتان ، لبخند ماسیده ای توی دامنم گذاشتید که توی هیچ دنیایی ، حتی دنیای مومیایی ها ، معنی ندارد ! می ترسم آخرش مثل جیم کری ، کوبیده شوم توی دیوار آخر دنیا ! و شما ، بی تقاوت و هماره ، لبخند ماسیده تان را کش بدهید !

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٦

دل يخ کرده

به راحتی فراموش می شوم ، به راحتی فراموش کردن شام چند شب پیش . و راحت تر از این ، دیده نمی شوم ، به راحتی نادیده گرفته شدن خدکاری که نمی نویسد ! انتخاب شدن درد کمی نیست وقتی شبیه شکلک چشم چشم دو ابرو و بنا به سلیقه ی انتخاب کننده انتخاب می شوی و تا باشی هستی و به محض این که نباشی ، واقعآ نیستی ! نیستی و شوت می شوی توی خاطره ها . و خاطره ها ، این خاطره های صاحب مرده ، جان می دهند زیر سنگینی وزن آدم های جدید و اتفاقات جدید . هیچ کس شبیه مرد رویاهام نیست ، هیچ کس شبیه خوشبختی نیست ، هیچ کس شبیه عاشق شدن نیست ، من دلم عشق می خواهد . دلم دیوانه گی ، دل دل ، دلواپسی می خواهد . من به راحتی انتخاب می شوم ، به راحتی دیده نمی شوم ، به راحتی فراموش می شوم ، و با ساده گی حیرت آوری زیر خاطرات تازه تر جان می دهم ، بی آنکه آب از آب تکان بخورد . من دلم دشت می خواهد سبز ، کلبه می خواهد دنج ، و خدایی که همین نزدیکی ست ، روی آن کاج بلند ، روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه . سرد است ، سوز سردی تا مغز استخوانم را می ترکاند ، دمای اتاق بالاست ، من دلم یخ کرده ، دلم انگار توی سرزمین های قطب شمال می تپد . دل یخ کرده ام شور می زند ، دل یخ کرده ام انگار توی دریاچه ی نمک می تپد . 

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

بختِ برگشته

زن توی دسته ی ورق هایش مرگ پسرش را دید ، همان روز عصر ، پسرش که ترور شد و مرد دسته ی ورق ها هنوز همان طور روی میز ولو بود . نگاهش که به ورق ها افتاد قلبش می خواست نزند ، مغزش اما فرمان توقف را تایید نکرد ، توی فال پسرش دو تا دختر بچه ی زیبا بود و زنی زیباتر ، پسرش قراربود در سنین پیری توی آغوش مهربان زنش بمیرد ، سر صبح خواب آلود و کلافه خوانده بود حرف ورق ها را ، و باعث شده بود تیری که برای ترور شدن کس دیگری شلیک شده بود ، توی بهبهه و شلوغی یک درگیری احمقانه ، بیخودی به او اصابت کند ! ذره ذره تب می کنم ، ذره ذره می میرم ، تو پرستاری نمی دانی ، تو دلسوزی نیز . تو تنها تخصصت مهندس شدن است و سوز عشق پیش کش کردن . من گلایه سرای یکه تاز پهنه ی نارضایتی ام و ناراضی از بختِ برگشته ام ، که آخرش از فرط بی حوصله گی و محاسبات اشتباه تو رنگ عوض می کند !

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦

خوبی غم انگيز

پا توی اتاق تا می گذارم پرت می شوم توی قدیم تر ها ، توی شیرینی خاطراتمان ، زیر و رویشان می کنم ، به همشان می ریزم ، نا امید اما مصمم پی چیزی می گردم ، می تکانم ذهنم را ، نیست که نیست ! توی خاطره هام همه چیز خوب است ، لجم می گیرد از این همه خاطره ی خوب ! پی مرافعه ای ، جنگی ، قهری ، کدورتی چیزی می گردم تا بگویم گور پدر همه ی آن شبه عشق بچه گانه ی کور کورانه ام و مرده شور دوست داشتنم را ببرند الهی ! تو چنان خوبی ات غم انگیز است اما ، که خفه می شوم آخرش توی خاطره هات که یقه ام را ول نمی کنند !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

... تا ترانه جان بگیرد

من برات ترانه می گویم ، تا ترانه جان بگیرد از تو ، والا تو بمیری توی سرم که به نفع همه است ، به نفع من ، که دیوانه ام نپندارند دیگر . سرم ، که انقریب قرار است زیر تحمل تکرار تفکر طولانی و طوفانی ات بترکد . شعرهام ، که کلیشه ی کسل کننده ی تو را تا تمام عمر هی به خوردشان ندهم . و جهانی حتی ، که کمر خم کرده از گذران قرن های پر از دل سوختگان . در حوصله ات نیست که بقیه اش را بگویم ، تو همین که بدانی مردنت توی سرم اتفاق غم انگیزی نیست کافی ست . من دلیلی برای جان بخشیدن به مجسمه ی بی دلی چون تو نمی بینم ، تو پینوکیو نیستی که از صبر و دندان روی جگر فشردن و کنار آمدن باهات ، چوبت استخوان شود . تو نخود نیستی که پیرزن اجاق کور ِ کور از گریه دعا بخواند فوت کند روت تبدیل به آدمیزاد شوی . تو همان جوری همانی که هستی بمان و دل ما را بسوزان ، من هم ترانه می گویم برات ، تا ترانه جان بگیرد !

   + مهدیه لطیفی ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ آذر ۱۳۸٦