نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

آرزوهای محالی که محال نيستند

آرزو می کنم تو که هستی، تو که همین جایی روی همین زمین ، تو که زاده شده ای سال ها قبل ، تو که انسانی نه پری ، توی دست هام زندگی کنی . خدا شنیده و نشنیده خیال می کند من فیل پرنده از سرزمین های عجایب الخلقه خواسته ام ازش ، برچسب محال می چسباند روی آرزوم و پرتش می کند آن طرف قاطی همان هایی که از دستش بر نمی آید ! حالا هی فریاد بزن که آی حضرت برتر ، آی آنکه خدایی ، اشتباه کردی ها ، محال نبود ها جان شما ، صدا به صدا می رسد مگر توی این آشفته بازار آدم و آرزو ؟! صدا به صدا نمی رسد ، پاره نکن حنجره ات را ، که اگر برسد هم ، آنقدر آدم روی آدم ریخته و آنقدر شلوغ است سرش و پر است وقتش که نهایتآ می پرسد: راستی شما ؟ حالا بیا و بگرد و آرزویت را پیدا کن و از اول درخواست بده ! که شبیه همان حکایت خر آوردن و باقالی بار کردن است ! و تا آن روز شاید نه تو باشی نه من نه زمین ! اما کی به کی ست ؟ کی دلش می سوزد ؟ آن روز ها که دنیا خلوت تر بود ، دنیا که خط خطی نبود از اشعه و امواج و ارتباطات ، قالیچه ای که پرواز کند محال نبود ، حالا تو محالی ، تویی که همین جایی !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۸٦

دختر عصبانی

دست توی دست سیاهی ، لعن و نفرین به روزهای آفتاب و شب های مهتاب می فرستد دخترک عصبانی ! طفل معصوم ِ طلسم شده به سرش زده از بس به آرزوهاش نرسیده ! به سرش هم که بزند می زند توی کوی و پس کویِ گلایه و شکوه از دست حتی اشیاء !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٦

صد سال تنهايی

ستّار و سردرد و هزار تا درد دیگر ، آنقدر که مسکن راه گم می کند ! حباب کوچکی روی فنجان نسکافه هر چه همش می زنم از بین نمی رود ، حال آنکه شیشه به سنگ کوچکی می شکند ، دنیا چپه شده است ، آنقدر چپه که حتی مسکن راه گم می کند ! خوزه آرکادیو بوئندیا تک و تنها وسط یک دهکده ی دور از دنیای علم ، توی یک الف آزمایشگاه ، آنقدر نمی خورد و نمی خوابد و محاسبه می کند و زنش را حرص می دهد ، تا بالاخره سال ها پس از گالیله دوباره به کشف بزرگ کروی بودن زمین زیر پایش نایل می شود ، سرگیجه می گیرم ، خوزه آئورلیانو بوئندیا جلوی فرمانده ی جوخه ، درست دقایقی قبل از فرمان آتش ، به خاطره ی کشف یخ توی سه سالگی اش فکر می کند ، یخ می کنم ، شوفاژ را تا آخر باز می کنم ، خوزه آئورلیانوبوئندیا همچنان توی سه سالگی اش می کاود و فکر می کند به قابلمه ی داغی که بی دلیل از وسط میز بر کف آشپزخانه افتاد ، داغ می شود تنم ، شوفاژ را تا نصفه می بندم ، پیترو کرسپی از دست آمارانتا که تنها هدف زندگی اش باکره به خاک سپرده شدن است خودکشی می کند ، دلم به حالش می سوزد ، ربکا با چمدانی از استخوان های پدر و مادرش دیوانه می شود آخر سر ، دلم برای این یکی نمی دانم چرا نمی سوزد ، گابریل گارسیا مارکز دیوانه شده است ! من هم ! ناتالیا جینز بورگ می گوید رمان مرده است ، پس به این آخرین رمان عالم سلام می کند ! من کتاب فال را ، عین زنان خرافاتی و نا متمدن ، به سلام کردن به این آخرین رمان عالم ترجیح می دهم ، می روم اردیبهشت ، تیر ، اسفند را از بر می کنم ! شبی که ساکت است و سردرد و کابوس سردرد افزای ریسک دوره ام کرده اند ، راه می آیم با همه شان ، راه می آیم با تو ، با دنیایی که چپه شده است ، با خدا ، خودم ، گابریل ، سر درد ، شب ، حتی با آسمانی که نمی بارد !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦

روی موج موافق

غلط نکنم آقایتان توی راه است که دنیا Time Over شده ست اما کش می آید همینجوری الکی و پرده ها نمی افتند ! توی آخر دنیا گیر کرده ایم همه عین مجسمه ، آقا هم یا پنچر کرده یا ترافیک است! نه کسی بازی می کند ، نه کسی کف می زند ، نه کسی چراغ ها را روشن می کند ، نه پرده ها می افتند ، صحنه کسل کننده است ، صحنه ما را می طلبد که بالا برویم ، دنیا را از خواب بیدار کنیم ، زیر نور ها برقصیم ، سنت کشی کنیم ، عرف شکنی ، شرع شکنی ! بلکه این مسافر دیر کرده هم از نیمه راه برگردد همان جایی که بود ، ما نیازی به کمک نداریم ! شاید خدا هم به وجد آمد و گذاشت خوش باشیم و این بار با سر به زمین نکوبیدمان ! به سرم زده تا شب به سیب فکر کنم ، به سیبی که با سر به زمینمان کوبید ، و به سیبی که روی آخرین شاخه ی درخت بلندی ست ! تناسب قد آدم ها به درخت بلند آرزو دور از انصاف است ! شنا کردن روی موج موافق را ماهی مرده هم می داند ! ما به سیبی که قدرش را نمی دانستیم رانده شدیم و ، حالا حسرت سیبی که خوب قدرش را می دانیم دیوانه مان کرده و ، چاره ای جز روی موج موافق ، از دل دور شدن نداریم !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

ارزانی پر منت

انگشت اشاره ی دیو پلید دروغ گویی می خورد تخت سینه ات ، عقب عقب می روی ، می آید ، می روی ، می آید ، حس می کنی پشت پایت به سنگی می گیرد ، صدای دور به زمین رسیدن سنگ را دیر می شنوی ، نتیجه می گیری بر لب پرتگاه بلندی ایستاده ای ، بد مخمصه ای ست ، جای انگشت اشاره بر سینه ات چیزی نمانده سوراخ شود برود تو ، قدم بعدیش یعنی دیر به گوش رسیدن صدای دور به زمین رسیدن تو ! زندگی همان چیزیست که آن دلقکی که دخترش سرطان داشت و چند ساعت دیگر قرار بود بمیرد را به اجبار روی صحنه برد و به زار زدنش روی سن خندید ! زندگی دیو پلید دروغ گویی ست که ارزانی پر منت خدا بر ماست !

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

خواب زن

من کفر نمی گویم ، من فقط می ترسم ، خواب دیدم ام خدا هست ! شنیده ام خواب زن چپ است ، تو باشی نمی ترسی ؟ شک نمی کنی ؟ بیخود کرده هر که گفته شک ابتدای ایمان است ، دل من می لرزد ، دل من می ریزد ، دل من از بلاتکلیفی ، هول برش می دارد ! به تو پناه می برم از بی خدایی ! می نویسمت ، جان می گیری ، پا می گیری از نوشته هام آرام ، بلند می شوی ، می روی ، می روی قدمی همین نزدیکی ها بزنی تا دنیای شگرف و تلخ بیرون نوشته ها را تجربه می کنی ، می گویم جلوی چشمم باش ، اما تو گم می شوی ! گم می شوی و توی مه فرو می روی عشق نو پا ! دنیای ما گرگ دارد ، من دلم شور می زند ، دوباره می نویسمت ، می نویسمت ، می نویسمت ، تو نمی شود ، پاره می کنم ! می نویسم ، پاره می کنم ، مشت می کوبم ، خرت و پرت های روی میز شوکه می شوند ، از جایشان می پرند ، می ریزند ! مستأصل و ناچار ، به خدا پناه می برم از بی تویی ، خدا کند خواب زن چپ نباشد ! ببین چقدر دلتنگ تو و چشم هاتم ، قهرمان مه گرفته ی شعر های شب های بی عشقی !

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

دل جان به لب

هر روز بیدار می شوم به امید یک اتفاق عجیب ! یا نه ، اصلا عجیب هم نه ، دست کم جدید ! اینجا حتی یک مورچه هم اضافه تر رد نمی شود ، یک لحظه هم کمتر هدر نمی رود ! می خواهم کوله ای بر پشت بیاندازم ، با یک جفت چکمه ، یک کمی خودکار و کاغذ ، آب خنک ، دوربین ، شارژر گوشی م ، و حتی یک وجب روسری به حرمت زور گویی ، راه بیفتم بروم بگردم ! من شنیده بودم اگر تنبل نرود به سایه ، سایه هه خودش با پای خودش می آیه ، و فقط به همین خاطر این همه صبر کردم تا دنیا بیاید توی این خانه ، اما خب نیامد ! من حتی صبر کردم اتفاقی نه چندان بزرگ بیفتد تا شده حال مرا تنها برای چند ساعتی خوب کند ، اما نیفتاد ! هی هیچ چیز نشد ، هی هیچ چیز نشد ! دلم دارد از تو به دنده هایم می کوبد با سر ، می ترسم سر و کله اش را بشکند آخر با این کار ، سر و کله اش هم که بشکند لابد می خواهد ناگزیر از درد بیفتد کنج قفسه ی سینه ، و لابد توی علم پزشکی قلبی که بی تکان افتاده باشد یعنی صاحبش مرده ! طفلک هی می خواسته نفس بکشد ، زندگی کند ، شیطنت کند ، هی خفه اش کرده ام و هی وعده ی سرخرمن داده امش ، هی امروز و فردا کرده ام و جان به لبش رسانده ام ، حالا دیگر گول نمی خورد ! می خواهد خرخره ام را هم بجوئد اگر دستش بهم برسد ، حرف آدمیزاد هم سرش نیست ! آخرش همین جوری بی هم پا ، یعنی با همین پا ها ، راه می افتم شیطنت می کنم ، زندگی می کنم ، نفس می کشم ! عجیب هم نباشد جدید است !

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸٦

مزاحم از در و ديوار می ريزد

مزاحم از در و دیوار می ریزد ، خدا نکند تنهایی کم بیاورد خونت ، خدا نیاورد بخواهی سی ثانیه بنشینی با خودت خلوت کنی ، فکر کنی ، یا گریه کنی ! مهمان های سر زده ، سر زده از راه می رسند و از پشت آیفون شکلک در می آورند . تلفن کارت دارد . چایی می ریزند برایت می آورند توی اتاق . هی این در بی صاحب را چهار تاق باز می کنند و وقت رفتن هم بازش می گذارند همان جوری چهار تاق ! پیشنهاد قدم زدن و خرید رفتن می دهند ، خبر قبولی دانشگاه پسر فلان کسک ، تعریف قصه های خواستگاری دختر ترشیده ی بهمان همسایه ، توصیف داستان دعواهای دو تا جاری از دور افتاده ترین نقاط فامیل ، که هی بگویی اینی که می گویی اصلآ کیست؟ و هی بشنوی: ای بابا عروس های فلانی دیگر ، و بی آنکه شناخته باشی بگویی: آهان آره ، خب ؟! همه اش هم در حالی ست که سال تا سال هیچ کس حالت را هم نمی پرسد ! خدا نکند له له کشیدن یک نفس راحت را بزنی ، که تا بزنی می بارد از در و دیوار ، انواع خاله خرسه ها !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٦

ما ، جنبه ، نداريم

ببین جناب خدا ، بیا از اول مرور کنیم ! شما خدایی ، قبول ! ولی دیکتاتوری در خور هیتلر است ، نه در شأن خدایی شما ! روی پیشانی ما چه نوشته که منت خلق عشق را بر سر ما می گذارید و زیر زیرکی برای خودتان می برید و می دوزید ؟! یادتان رفته به همین اسم عشق یکی دو تا گول زنک که هیچ کجای تاریخ و قرآنتان هویتشان را رو نکردید و معلوم نشد آدم بودند یا جن یا پری ، از آسمان فرستادید و آدم کشی را یادمان دادید همان اول بسم الله !؟ یادتان که نرفته توی همه ی دوره های زمین شناسی تان این همه جنگیدیم و همدیگر را کشتیم و یک بار هم به هم نرسیدیم و بعضا ماست مالی و فراموش شدیم و بعضا نگاشته توی کتاب درسی ها ؟! ما کم به درگاهتان شب گریه سرودیم و دست به دامانتان شدیم و دست خالی رانده شدیم ؟ سیب خوردنمان را خوب کینه به دل گرفته اید اما دعا هایمان را همیشه با پنبه گوش دادید ! ما به یاد نمی آوریم شما پسر عمویی هم داشته باشید ، پس این عشق لا کردار را خودتان آفریدید و هل دادید توی دست و بال ما ، منکر که نمی شوید ؟! این اسباب بازی روح و روان به هم بریزتان را دست کی سپرده اید برای ترویج حسرت و هق هق ؟ دست ما ؟ ما جنبه نداریم جناب خدا ! ما ، جنبه ، نداریم !

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ آبان ۱۳۸٦

بغلم کن

تومور مغزی غیب نمی شود از توی عکس ها ، سرطان می کشد ، معجزه مال فیلم هاست ! هیچ شاهزاده ای از توی هیچ کتابی نمی پرد بیرون عاشق دختر فقیر شود ، هانس کریستین آندرسن مرده ست ! هیچ سر بی گناهی از پایه ی چوبه دار به خانه بر نمی گردد ، ضرب المثل ها زنگ زده اند ! گربه ها محض رضای خدا موش نمی گیرند ! دل به هر کجای خلوت این دنیا بستم یا زلزله شد یا تاتار قشون کشی کرد ، دل به هر کدام از شش میلیارد نفر که دادم با سر رفتم توی بن بست بهت ! ! دلم توپ شده ، از این راه راه های کبود و پلاستیکی ! قل می خورد هر کجا که شد ، بی حساب و کتاب ، همین جوری ولو ! من دلم می تپد ، تند ، عین دل گنجشکی که سنگ پسر بچه ای همین حالا از بیخ گوشش رد شده باشد ، بغلم کن ! هیچ دو نفری به هم نمی رسند مگر به هفت خان رستم و رسومات خیمه شب بازی ! خدا همه چیز را توی مستی آفرید الا گریه را ! یک کار درست کرده باشد همین است ، آن هم از ترس اینکه نکند دل آدم ها از زور آرزو و درد بترکد و زود به زود مرجوعی شوند ور دل خودش !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦

پازل

پازلی را پخش و پلا کرده ام کف زمین ، راه خوبی ست برای سرگرمی ! توی عالم بچه گی تند و تند می سازمش ، جوری که هر کس نداند خیال می کند رکورد دار پازل چینی کتاب گینس شده ام بارها ! تمام که می شود می خورد توی پرم ، همه چیز جا به جاست ؛ قرار نبود این همه بخوابم ، قرار بود خوشبخت شوم که نشدم ، قرار بود معشوقه ی یک سینه چاک در بست باشم که نیستم ، قرار بود معروف شوم که کوفت هم نشدم ! قرار بود دنیا به اراده ی من بچرخد که ، عشقم که کشید باران بیاید ، عشقم که نکشید تابستان نشود ، عشقم که کشید خانه ای رویایی داشته باشم ، عشقم که نکشید آدم ها عین شیر و آهو هم را ندرند ! همه ی این ها قرار بود ، به اضافه ی استجابت آرزوهای تو ! هر چه می کنم سر در نمی آورم چی به چی شده ست ، خنده ی دختر بچه ای روی لب هام می ماسد ، بزرگ می شوم ، همه اش را می زنم به هم ، تخت می خوابم تا زمان هر غلطی که دلش خواست بکند ، گور پدر نقشه های من که پشت سر هم نقش بر آب می شوند و دل تنهای تو !

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦