نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

کابوس با آغاز رويايي

داشتم راه می رفتم و دست آزادم را توی هوا به نشان هیجان و تهدید تکان می دادم و یک بند سر مخاطب آن طرف خط فریاد می کشیدم ، که تو آمدی و صدام کردی ! صدام کردی و با صدات از آن همه درگیری آدم های زبان نفهمی که دوره ام کرده اند رهانیدی ام ! برگشتم و توی آغوش دور آشنایت محو شدم تا با هم توی مغازه ی پیرمرد تکیده ی مهربانی ظاهر شویم که گویی هزار سال بود صبح به صبح دفتر و مداد می فروخت به بچه ها ، بعد بچه ها بزرگ و دانشجو و دکتر و مهندس و دزد و معتاد و عروس و داماد و پدر و مادر می شدند و پیرمرد هنوز همان جا صبح به صبح دفتر و مداد می فروخت به بچه ها ! ما دو تایی انگار که از توی بازی جومانجی در آمده باشیم توی مغازه اش ظاهر می شویم و یک جعبه مداد رنگی می خریم و به پیر مرد می گوییم که داریم می رویم دنیا را رنگ کنیم ، پیرمرد نمی شنود ! دنیا شبیه کتاب « رنگ امیزی کنید » کودکی هایمان است ، آسمان را صورتی می کنیم ، علف ها را آبی ، سیب ها را بنفش ، خدا را خوشرنگ ! به درختی تاب می بندیم و تاب می خوریم و تاب می خوریم و تاب می خوریم ، تا تو غیب می شوی و جغدی جایت را می گیرد ! همیشه کابوس دراکولا به شکل رويا شروع می شد برای قربانيان ! من جیغ می کشم ، جغد پلک هم نمی زند ! طناب تابمان پاره می شود اما زمین نمی خورم ، تو توی هاله ای از نا واقعیت در آغوش می کشی ام و آرام بر زمین می گذاری ام و دوباره نیست می شوی ، من صدات می کنم اما تو از آن پیرمرد هم کر تر شده ای ! یک بار دیگر صبح می شود ؛ دنیا پر از درگیری آدم های زبان نفهمی ست که دوره ام کرده اند !

   + مهدیه لطیفی ; ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦

چهار ديواری ، چهار ديواری ، چهار ديواري

تمام مهر را بابت زشتی ، تمام هوای هنوز زمستانی نشده ی فصل را بابت نا امیدی ، همه اش را پای خریت و تنهایی و بی هم پایی و یاس دادم به مفت ! کو تا سال دیگر ؟ نکند بمیرم و به گناه ندیدن این پاییز آخری صاف بروم توی جهنم ؟! یا نکند خدا قهرش بگیرد و زمین توی یکی از تابستان ها بنزین تمام کند ؟! دیوارها فحشم می دهند و می خواهند نفسی بکشند از نبودنم میانشان ! بدشان نمی آید دری به تخته ای بخورد و آوار شوند و لهم کنند ! سفر دور است و خواب دم دست تر ؛ خوابم می برد از بی سفری ! لک زده این بی صاحب لا مذهب برای یک ذره زیبایی ، یک عدد هم پا ، یک کمی پاییز ! دلم را می گویم ! دلم دشت می خواهد و باد و قلمو ، دام می خواهد ونگوگ شوم ، طوفان شن ریزه و برگ بیاورد بچسباند به خیسی رنگ ها ، تا تابلو یا جان بگیرد یا خراب شود ! شده روزانه بکشم حتی ، مثلا مدل سیب زمینی خوردن زن چاق همسایه ، آفتابگردان ها ، پیاده رو ، پرتره از من گوش بریده ، یا حتی دیگ و پاتیل ، بهتر از این همه عادت اعتیاد آور بی هوده است ، به بی خیالی و موس و خواب و خود آزاری و اینترنت و چهار دیواری و گیم و رویا و چی توز موتوری و وقت کشی ! روزانه کشیدن از روزانه زندگی کننده هنرمند می سازد ، روزانه زندگی کردن از هنرمند میت پاییز ندیده ، عینهو من !

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

حماقت عشق

از نرده های پشت پنجره ی اتاقم آویزانی و آن قدر احمقی که می خواهی دو دستی برایم دست تکان بدهی ! بی خوابی به سرت زده و از دیوار رویاهای ما بالا آمده ای و شرم داری از قدم آخری که تو را می تواند توی آتاق بیاورد ؛ می ترسی به هم برسیم و دود شویم ! همیشه همین است ، تا لبه ی خیالمان می آیی و دو دستی دست تکان می دهی و پرت می شوی ! پرت می شوی آن پایین ، توی قهقرای فراموشی ! توی قهقرای فراموشی چشم به موهای منیژه نداشته باش ، منیژه برای خود بیژن هم تره خورد نمی کند دیگر ! ما را هم معذور بدان ، من و لیلا و شیرین و عذرا را ؛‌ همه مان زخم خورده ایم !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

توی دلتنگی هام جا می زنی

زمین و زمان توی اوقات فراغتشان دست انداختن مرا بهترین راه رفع خستگی می دانند ! انداخته اندم وسط و هزار تا سنگ نفس گیر پیش رویم چیده اند و به تلاش واهی ام برای بر کنار زدنشان قاه قاه می خندند و به هم چیپس تعارف می کنند ! توهم و تهمت و انگ دیوانگی و دریغ حتی یک تکیه گاه برای مبادای تنهایی ! پیش آمده گاهی توی یارکشی ها ، تو یارشان می شوی و ول می کنی می روی و حیرت و حسرت را هم تیم من می کنی ، نا عادلانه بازی می کنید و نا عادلانه می برید ! آب ها که از آسیاب افتاد و دل زمین و زمان را که زدم ، مستی از سرت که پرید ، پشیمان و بخشیده می شوی ، دوباره دوستم داری و دوباره رفیق خوشی هام می شوی ! سانس به سانس توی تمام آنتراک های کار دنیا ، وقتی دنیا جز به دلتنگ کردن من به کاری نمی آید ، یار دنیا می شوی و مرا به خدایی که صاحب همین دم و دستگاه است پاس می دهی !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

اشتباهات حضرت اجل

عصبانی ام ، می توانم های های گریه کنم ، می توانم از امید قطع امید کنم ! مرگ می بارد از انگشتان حضرت اجل ، اما همیشه با آن چشم ها و دوچرخه ی میلیارد ساله اش راه رسیدن به مرا گم می کند و می رود اشتباهی از روی یکی دیگر ــ که اتفاقا اصلا هم شبیه من نیست ــ رد می شود ! تازگی ها که می نویسم از فرط بیکاری هر از گاهی ، پی برده ام به تهی بودنم از هر فکری ! اسطوره ای بوده ام برای خودم عمری ، و خیال می کرده ام متفکر وحده ی عالمم ! خیالم را پس می گیرم می گذارمش لب کوزه ، و راه می افتم تا شاید از ابتدا مبتلا به آگاهی شوم ، نسکافه بریزم ، اشتباهات حضرت اجل را نشانه تلقی کنم ، آدم شوم ، چشم های خدا قرض بگیرم ، دنیا را از اول ببینم !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٦

سرطان می کُشد

هوس کرده ام بیخیال خیال خامت شوم ،  این همه از توی آن قاب لعنتی شکلک در نیاور ، سر به سرم نگذار ، هوس کرده ام فکرت را نکنم ! رفته بودم دانشکده ، آسانسور ها خراب بود ، دفتر گروه بسته بود ، کم کم داشت باورم می شد قرن ها خواب مانده ام و اینجا ساختمان مخروبه ی بی صاحبی ست ، که پسرک هنرمند نمایی با موهای دم اسبی و ریش های بز بز قندی سلانه سلانه انگار که او هم قرن ها خواب مانده باشد توی پیچ پله ها ظاهر شد و رفت پایین ! دست از پا دراز تر که به خانه می رسم بوی وحشتناک پیاز داغ چشم هام را می سوزاند ، بهانه برای گریه دستم می افتد ! ولو می شوم کف اتاق ، این همه از توی آن قاب لعنتی شکلک در نیاور ، می خواهم اگر بگذاری به پایان نامه ام هم فکر کنم ، و به دست هایی که از راه می رسند آخر ، دستهایی که دست های تو نیستند ! خیال خامت به روزی نشانده مرا که درخت ها را شبیه تو می بینم که می پایی ام ! توی سرم ریشه می کنی ، رشد می کنی ، عین سرطان می دوی می رسی به دلم ! سرطان می کُشد ، معجزه مال فیلم هاست !

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

خواب يک بار مصرف

کار و زندگی ام را می گذارم برای بعد ، به بیرون نگاه می کنم ، یک برگ تکان می خورد ، دو پسر بچه ــ کیف توی سر هم زنان ــ رد می شوند ، زنی نان بربری به دست ــ مثل همسری که یک عمر تمام ، تنها در سِمت مادر بودن به حساب آمده ــ از دور می آید ، همه چیز مرتب و بیخودی ست ، مثل تمام تاریخ این خیابان ! مثل تمام لحظه هایی که کار و زندگی ام را گذاشته ام برای بعد ! کاشکی خانه در نداشت تا جهان را فتح می کردم . چقدر از در خانه گذشتن سخت است ،‌ شبیه سکونت دائم مجسمه بر میدان ، شبیه سکونت دائم غصه بر دل شده ام ! خواب دیدم تمام شب اینجا بودی ، خوابیده بودی اما بودی ! دستم به زندگی نمی رود ، دلم هم ! دست و دلم به زندگی نمی رود ، شبیه خواب زده ها ، پی خواب یک بار مصرفِ مصرف شده ای می گردم که مرا می برُد تا شب تگرگی مرگ خدا ! آن وقت دنیا به هم می ریخت ، و محالات مشمول قانون استثنائات می شدند ، من تو را جذب می کردم تو مرا ، مثل اینکه قطب های موافق آهن ربا ها هم را ! مثل اینکه توی بلبشوی عزای هستی ، کسی حواسش به هم آغوشی ما نباشد و ما عشق را ، بدزدیم و بزنیم به چاک !

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦

حق السکوت

خوشبختی ، هول هولکی یک کمی خوراکی چپاند توی کیف دستی اش و با قهر و دلخوری رفت ! در را هم پشت سرش نبست ، کوبید ! رفت غار نشین شود ، یا توریست شود ، یا بیابان گرد ، به هر حال رفت ! رفت و من بعد ها توی نامه ی بد خطی که نوشته بود و توی آتش شومینه سوزانده بودش خواندم: نبودن با دور بودن هیچ فرقی ندارد ! من نامه های خاکستر شده را هم می توانم بخوانم از روزی که خام زن جادوگر و خانه ی شکلاتی اش شدم ، از همان روزی که سطل آب را رویش خالی کردم و دود شد رفت هوا ، از همان روز لعنتی که جایش را گرفتم ! شمایی هم که در اوج غفلت خیال می کنید راهی نمانده تا به دستش بیاورید کور خوانده اید ! خوشبختی مدت هاست که یک زنگ هم نزده ! همین روز ها می روم دنبالش بگردم ، دستش را بگیرم ببرم توی قصر خدا به عنوان نمونه ی بارز اشتباهاتش توی فاصله بندی های بین اهداف زندگی با زندگی کنندگان با در نظر گرفتن سن مفیدشان طلب حق السکوت کنم ! حق السکوت سنگینی می گیرم و به هیچ کس نمی گویم خدا هم اشتباه می کند !

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

آی با تو ام ! نیمه ی مثلا برتر انسان !

و خداوند مرد را آفرید ، تا به هر جان کندنی که شده عین آب خوردن جان ما را به لب برساند ، با ذهنی تهی از احساس و چیزی به نام رگ غیرت ! و تو را ، که توی دست هات خار کاشته اند انگار و روی لب هات مار ! ما را هم توی وقت اضافه سر هم بندی کرد و فکس کرد توی زمین ، تا بیفتیم گیر تو که درگیری هات جای خالی ندارد ! سرش را هم گذاشت و بلافاصله از فرط خستگی خلقت این همه موجود خر غیرت  هوس باز خارق العاده خوابش برد ! دم صبح که از سر و صدای دزدکی عشق بازی کردن های قلمان و حوری های درگه بی در و پیکرش بیدار شد خیال کرد خواب دیده ما را خلق کرده ، و دوباره گرفت خوابید تا لنگ ظهر ، تو هم به حساب ما اینجایی ها میلیون ها سال و اندی ست که بر تخت منم منم نشسته ای و بی صاحب و بی حامی مان گیر آورده ای و هر غلطی که دلت خواست می کنی ! هر چه دین نوشتند تو نوشتی ، هر چه تاریخ نوشتند تو نوشتی ، هر چه قانون نوشتند تو نوشتی ، قلمان و حوری ها خسته و خوشبخت تازه خوابشان برده ، آفتاب ظهر پهن می شود روی خدا ، زیر لب غر غر کنان بیدار می شود ، wow چه خبر شده است ؟! چاره ای باید اما دیر شده ، تو زمین را تصاحب کرده ای ، فکر بهتری می کند ، کو تا شب ؟! کاسه کوزه مان را به هم می زند یکی دیگر می سازد ! سیاره ای شبیه زمین در حال شکل گیری ست ، از اخبار علمی شنیده ام !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦

مچ گيری

خودم را به خواب زده ام ببینم چه جوری توی خواب هایم می آیی اما تو زرنگ تر از این حرف هایی ، انگار کلکم را می دانی که تمام مدتی که خودم را به خواب زده ام توی اتاق قدم می زنی ، ماهواره را بالا و پایین می کنی ، تلفن می زنی به آدم های مشکوک و توی خوابم نمی آیی ، حتی نگاهم هم نمی کنی ! همیشه آن قدر خودم را به خواب می زنم تا حوصله ام سر می رود و راستی راستی خوابم می برد ، بعد بغلم می کنی ، گل می چینی برای موهایم ، گاهی آنقدر عجیب و مهربان می شوی که دست می کنی توی آسمان ستاره هم می چینی ! یک عالمه بوسه برای پیشانی ام ، یک عالمه ایده برای پایان نامه ام داری ، یک بار یک نفر آمده بود توی اتاق با کلاه و شال و بارانی بلند و پیشنهاد ! در کیف رمز دارش را باز کرد و گذاشت رو به رویت ، دنیا بود ! تا دلت بخواهد اقیانوس و آسمان و زمین و خانه و خیابان و آدم و کشور ، با هر چه مدار و سیاره که فکرش را بکنی ، و خورشید ، برمودا ، حتی تمام دار و ندار بیل گیتس ! آمده بود همه را بدهد و در ازا یک تار موی مرا بگیرد و برود رد کارش ، تو وسوسه هم نشدی ! من نمی دانم این چه اصراری ست که تا بیدارم سر به سرم می گذاری که مثلا دوستم نداری ! بالاخره مچت را می گیرم ... 

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٥٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸٦

اکسیژن هوا کم است

اکسیژن هوا کم است ! همینجوری دروغ و مزخرفات فاحش است که درل می کنیم توی ذهن مستعد دختر بچه هایی که بالقوه استعداد مومنه شدن دارند و پسر بچه هایی که بالفطره میل به مالکیت تام و بد دلی !‌ عقل هایمان را درسته گذاشته ایم روی هم و دو دستی تحویل شاه اسمائیل و شاه عباس قصه ها داده ایم ! فلز می پرستیم ، مقوا ماچ می کنیم ، دعا فوت می کنیم توی آب ، لب می گزیم و پارچه پیچ زندگی می کنیم و از خدا می ترسیم و پرده ها را می کشیم تا مرد را ، باران را ، آسمان را ، خدا را نبینیم ! همدیگر را می زنیم لت و پار می کنیم و ابن ملجم را لعنت می کنیم و نمی دانیم علی را خدا برد ! صدای شیون و گریه از خودمان در می آوریم و پول دار می شویم و مادر بزرگ ها را تشویق به دوختن بک وجب چادر گل دار می کنیم تا مروارید شویم و توی صدف چهار دیواری تنگ و بی خورشیدمان ، بی دانستن حتی یک حرف از عشق ، دسته دسته دختر باکره تحویل مردها بدهیم و خیال کنیم شاخ غول شکسته ایم و دسته دسته مرد به معراج بفرستیم ! دست آخر هم با دست پر به خدمت آقایان نکیر و منکر برسیم و بگوییم زمین ، مهد عبادت به سبک عرب بود و ما مفتخریم که اسامی دلایل خلقت کهکشان و کبریا را به ترتیب حفظیم ، بهشت از کدام طرف است ؟ بگویید شفاعتمان کنند !

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٦

من و بیراهه های عالم

منم و شک ، منم و شبهه ، منم و هزارسالگی و تکرار کرور کرور اشتباهات چهارده سالگی ! بیراهه های عالم را چشم بسته از برم ! این خط آخر بازی را آنقدر کت و کلفت کشیده اند که خودش یک نسل راه است ! چارتاق گشوده بودم درهای دلم را ، خدا هم بود ، بس که از چپ و راست اضافی و اشتباهی ره گم کردید و از پنجره آمدید و از دیوار رفتید درها همه تار عنکبوت بست ! منم و خدایی که از دلم دلشکسته گذاشت و رفت ، رفت و عجیب بر مسند حق لمیده حالا ! حال بازی ندارد و جای دوست ، بنده صدایم می زند ! بوی باران می آید ، دلم ایوان خانه ی مادر بزرگی که هرگز نداشته ام را می خواهد ! منم و بی خدایی و شمایی که حق به جانب گرفته اید و دلی که آشوب است ! منم و بیکاری ، من و بیکاری دست در گردن هم انداخته ایم و عزم نا کجا داریم ! دلم زندگی می خواهد ، زندگی با خر و خرمای یکجا ! منت کشی کردن کار سختی نیست ، خدا را دوباره دعوت می کنم ، تو را به خدا از راه راست بیا ! از راه راست بیایی دور هم می نشینیم سه تایی ، خدا دوست صدایمان می زند ، باران هم می بارد با طعم بی خیالی ! سه تایی عکس می گیریم ، لیسانسه می شویم ، می خندیم ، کیک کشمشی می پزیم خمیر و خراب ! ناکوک اگر بنوازی و بیراهه های عالم را پیش پایم فرش کنی ، هزار سالگی را هم رد می کنیم و به آرزو هایمان نمی رسیم !

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦

یک روز تابستانی پس از مرگ گالیله

دو ساعت تمام یک اس ام اس را Retry میزنم و آخرش هم هوس می کنم بروم مخابرات را آتش بزنم رویش سیب زمینی تنوری کنم داغ داغ با نمک بخورم دندانهایم تیر بکشد ! بعضی روزها هیچ جوری نیست ، بعضی روزها الکی خوب است ، بعضی روزها الکی بد میاید پشت بد ! برنامه های فردایم که به هم می ریزد دلم می خواهد بگیرم بخوابم پس فردا بیدار شوم ! وسایلت را جا می گذاری ، تاکسی پیدا نمی شود اگر هم بشود به جای اینکه ضبط داشته باشد روی جاسیگاری اش عکس احمقانه ی یک زن انشاالله خوشگل چسبانده اند ، همه اش هم می چسبد پشت هر چه اتوبوس و کامیون دود به پا کن که توی شهر است ، بانک ها شلوغ می شوند ، ساعت زنگ نمی زند خواب می مانی ، روی دست بعضی ها مانده ای ، از دست بعضی ها دوری ، چراغ ها به ردیف قرمزند ! تاکسی خراب می شود اما زن روی جاسیگاری هنوز حشری ست ، نمی داند سر درد ، تابستان ، روسری های سیاه ، تنهایی ، بدبینی ، مشاجره ، پروژه ، کلافه ام می کند ! نمی داند گالیله که مرد زمین مستطیل نشد ! هنوز می گردد و ما همه مان سرگیجه داریم ! می خواهم حضرت حوا ظهور کند جای مسیح و مهدی ، ببیند چه به روز زن و من آمده ، سیب نخورد ، زمین خلق نشود !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦

رمان کسل کننده

از فرط بیکاری دوربین به دوش ، نا امید ، راه می افتم بی هدف ! همه یک جوری ور اندازم می کنند که انگار با عکس چاپ شده ی دیوانه ی فراری روزنامه های صبح مقایسه ام می کنند ! اراذل و اوباشی که از طرح مبارزاتی احمدی نژاد جان سالم به در برده اند و هنوز اراذل باقی مانده اند برایم شکلک در می آورند ، هیچ کس گوشی را بر نمی دارد ، رفته اند نماز بخوانند مسئولین دانشکده ! از پنجره نور می پرد توی چشمم ، دلم پرده ی کلفت زرشکی می خواهد . دست از سرم بر نمی دارند خیال افتادن اتفاقات خارق العاده ای که انتظارشان را می کشم . تق تق به جمجمه ام می کوبند و سر و صدا راه می اندازند ، خبر ندارند این بیرون توی دنیا هیچ چیز دست من نیست ! می نویسم آب ، خشکسالی می شود ، می نویسم باران ، نمک می بارد روی زخم دلم ! اینجا درست ته دلم یک نفر این پایش را روی آن پایش انداخته و رمان کسل کننده ای را با اشتیاق می خواند اما آخرش را برایم نمی گوید ، توی خماری ماندنم را دوست دارد ببیند ! نقش اول منم ، راوی خدای شما !

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۸٦

حوصله های سر رفته

می نشینم حوصله های سر رفته ام را جمع می کنم قلعه می سازم قد قلعه ی هزار اردک ! لنگ ظهر می روم برای قلعه ام چراغ بخرم ، همه جا تاریک است ! خیابان ها به قعر چاه می مانند ! پیاده رو ها با خیابان ها قاطی می شوند ، توی جوب می افتم ! هیچ کس نمی داند چراغ چیست ! یکی از مغازه دار ها خیال می کند این چیزی که می خواهم محصول جدید چی توز است ! به خانه برمی گردم ، شب شده است اما هنوز روشن است ! قلعه ی بی چراغم را خراب می کنم ، حوصله های سر رفته ام را می ریزم سر جایشان توی سرم ، تا دوباره سر بروند !

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦