نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

ماليخوليا

درست مثل روزهای اول تولد گیج و منگم ، آدم ها محدب اند ، آدم ها مسخره و خنده دار و بعضآ وحشتناکند و خود را به آب و آتش می زنند تا زندگی را یادم بدهند ، من نمی فهمم ! من یاد نمی گیرم چرا بزرگ می شویم ، چرا ادامه پیدا می کنیم ، چرا از این شاخه به آن شاخه ، چرا از این خانه به آن خانه ، از این درد به آن درد ، از این چاله به آن چاه می شویم ! از راه می رسی و ادعای هم خانگی می کنی ، نمی شناسمت ! بارانی بلندت را آویزان می کنی ، نمی شناسمت ! بلند بالایی و چتر برفی ت خانه را برفی می کند ، نمی شناسمت ! راه می روی ، راه رفتنت را هم نمی شناسم ! حافظه ام را ورق می زنم و ته دلم خالی می شود ، میگویم حتما خودم را از یاد برده ام نه تو را ! حتما سال ها با تو زندگی کرده ام ، برات ستاره چیده ام ، توی بازوان مردانه ات شعر گفته ام و حالا نمی شناسمت ! از روزی که خودم را از یاد برده ام به بعد را به یاد می آورم تنها ، و مثل روزهای اول گیج و منگم ، بی گذشته ، بی آشنا ، بی همه چیز ! تو قهوه می ریزی ، تلخ . بخار پنجره را نقش می کشی ، سرد . و نگاهم می کنی ، غریبه وار . تو سفیر کدام دوره ای ؟ این دوره مرد ندارد ! جای نگاهت روی تنم درد می کند ، بخار پنجره یکدست است باز ، برف چترت آب شده و بارانی بلندت خیس نیست ، ته فنجان خالی ات جای چند تا رد پا افتاده ، بلند می شوی بلند بالا ! بنشین ! نرو بگذار بمیرم برات ، با اینکه واقعیت نداری ! راستی تو می دانی ما چرا از این درد به آن درد ، از این چاله به آن چاه ، ادامه پیدا می کنیم مدام ؟ 

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦

سوت زدن بهترين راه است

سوت زدن بلد نیستم اما توی دلم سوت می زنم در ازای همه ی اتفاقاتی که نیفتادند ، با سوت زدن راحت تر می شود کنار آمد با همه چیز ، با آرزوهایی که واقعیت ندارند ، با مردانی که عاشق نمی شوند ، با شهری که زیر برف می لرزد ، با زمستان سال پیش ، با خاطره ی یخ بستگی سنگ های درکه ، و چشم هات که نگران می پایند مرا تا مبادا سر بخورم ، با زندگی هایی که خالی از شوق و دل دل شروع می شوند ، با عشق هایی که با یک بسته چیپس تمام می شوند ، و دست هایی که نوازش را از یاد برده اند ، و خدایی که مرا ، و جهانی که تو را . با سوت زدن می شود قدم زد ، سنگی را تا آخر خیابان شوت کرد و راه برد ، و خیابان را برگشت ، بی سنگ یا با سنگ ، همچنان سوت زنان اما ، با یقه ی کاپشنی که بالا داده ایش و دست هایی که توی جیب است و بخار دهانت توی گرگ و میش . سوت زدن بلد نیستم اما خوب می دانم وقتی نوشتن هم دردی را دوا نمی کند و هر چهار طرف کوره راه است ، سوت زدن بهترین راه است .

   + مهدیه لطیفی ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

عصر جمعه

عصر جمعه ها نه تو می آیی ، نه امام آخر آنهاییکه دلیل دیگری برای بی حوصله گی هاشان پیدا نکرده اند ، نه باران ، نه فردا ، که میگویی لابد عقربه ها هم مثل عقرب ها دم به کله می کوبند و خودکشی می کنند . عصر جمعه ها همیشه شبیه همیشه است ، چه تو توی سرم رژه بروی ، چه پیش از تویی ها ، چه پس از تویی ها ، چه هیچ کس ! خواب که می بینم توی خواب هام راه می رود همیشه سایه ای بی شمایل ، که تو نمی توانی شمایلش باشی ، هر مرد دیگری اما می تواند ، یا حتی روح کسی که هیچ وقت به دنیا نیامده ، به شرطی که دنیا را روی انگشت کوچک دستش بچرخاند ! خلآ ذهن در هم بر هم من تنها به حسن خالی بودنش زیباست ، و به حسن سایه ای که شبیه هیچ کس نیست اما راه می رود بی خستگی توی خواب هام ، توی خم و پیچ خرابه ها گم می شود ، پل می بندد بر بلندای دره از این سو تا آن سو ، حرف نمی زند ، پشت پنجره با صندلی چوبی اش قیژ قیژ کنان تاب می خورد ، بلد است نامرئی شود ، و تعداد دانه دانه ی همه ی برف این زمستان را می داند ! عصر جمعه ها همیشه شیبه همیشه است . شبیه همین سه سال پیش که نفس نفس زنان از راه رسیدی تا جای مرد طالعم را پر کنی اما نکردی ، شبیه همین ده سال پیش که رویاهای زنانه ام تازه داشت گل می کرد و نوشتن را به درس خواندن ترجیح دادم ، شبیه سال ها بعد ، و قرن ها بعد وقتی دیگر عکسی هم نمانده باشد از ما ، با اینکه از عصر اختراع دوربین دیجیتال گذشته ایم و مرده ایم ! آن وقت همیشه همین موقع ها دل یک نفر که شبیه دل من است می گیرد ، بی گریه ، بی خاطره ، بی گلایه . تنها و تهی ، بی تفاوت و دمدمی . تا خدا خیال کند دوباره مرا آفریده !

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦

آرزوها هم رسيدنی اند اگر ...

خاطره ها بعضآ پر رنگ ترند و حرف ها بعضآ ماندنی تر ، آن قدر که انگار با تیشه حک کرده اندش بر سردی و سنگینی لایه لایه ی ذهنت . درست مثل روزی که پسرک روی تخت قلیان می کشید . چقدر غریبه بود و تازه داشت تاتی تاتی کنان توی روزهام پا می گرفت . پرسیدم این که نه ذغالش کم می شود و نه آبش ، از کجا می فهمی کی تمام می شود ؟ گفت: همان طور که دلت گاهی بی هیچ نشانه ی موجهی گواهی می دهد دوستی ات دارد تمام می شود ! می ترسم این جمله دوره به دوره تا ابد الدهر دیوانه ام کند ! سرم را روی پایت بگیر ، صدای پناهی یک سره توی سلول هام زمزمه می کند: باز هستی و زوال ، باز آمال و محال ، کجاها رفته بودی ، میخونه یا معبد ؟ رنج ما قوی تر از مشروبه ! پس چرا چشات شبیه چشای شیطونه !؟ و من به خود می لرزم ، و خیال می کنم توی جشن سکوت خستگی ناپذیر ارواح ، دست هات را گم و گور کرده ام و گور به گور می شوم برای بوییدن کمی از دست هات ، که عطر بهشت و بهار نارنج دارند و نوازشی از سر انگشتانشان می چکد که تنها سزاوار فرشته هاست ! بغلم کن من از دنیای آدم بزرگ ها می ترسم ! از خواب های تازه ام می ترسم . تعبیر همه شان بغض است ! می ترسم توی برزخی که همین جا روی زمین به پا کرده ایم پیر شوم ، بی آنکه بفهمم آرزوها هم رسیدنی اند ، اگر کلاغ ها کال کال تکه پاره شان نکنند پیش از آنکه فصل چیدنشان برسد ! 

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ دی ۱۳۸٦

صبر کرده ام اما ...

صبر کرده ام اما غوره ها حلوا نمی شوند ! صبر کرده ام اما ایوبی چیزی نمی شوم ! صبر کرده ام باران بند بیاید اما آسمان ، اتفاقآ مرگ خورشید را دارد می بارد ! پس بند بیاید که چه وقتی خورشیدی پشت این ابر سرتاسر خانه ندارد !؟ نه ، هرگز راستگوی خوبی نمی شوم ، همه اش بهانه های صد تا یک غاز بود ، چون خورشید اگر بمیرد توفیری به حال من یکی که ندارد ! دلم از اینها نگرفته ، و حتی بر عکس ، صبر کرده ام باران بگیرد اما نمی گیرد ، مثل اینکه خورشید زده باشد چشم الهه ی آب را کور کرده باشد ! توی ته صدای خواننده ی این آهنگی که توی سرم ضرب گرفته ، یک عالمه تنهایی موج می زند و یک عالمه پیاده روی کنار جاده ای بی آب و علف و پر خار و خس ، با اینکه من اسپانیایی نمی دانم !  

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ دی ۱۳۸٦