نوستالژی های سال ها بعد

ممنون می شوم اگر...

یک شب تابلوهایم را از دیوار برمیداری... دقیقا فردا شبش تابلوهای جدیدی به دیوار زده ای... دقیقا شب بعدش پرتره ای که کشیده ام از تو اما هیچوقت بهت نداده ام توی خانه ات است و هرچه می پرسم این را از کجا آوردی می خندی و جواب نمی دهی... یک شب تراس بزرگ و زیبایی یکهو سر از خانه ات در می آورد که می گویم پس چرا من اینجا را ندیده بودم اینهمه بار و اینهمه وقت؟ میگویی چون خودم هم هیچوقت اینجا نمی آیم!... دیشب هم دوباره توی شلوغیِ لابی سالن اجتماعاتِ برج میلاد گم شدی با زنی که نمی دانستم کیست!... اگر گم شوی از خواب هایم بیرون ممنون می شوم!!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ مهر ۱۳٩٥

موج سواری در قمارخانه

وقتی کسی شما را در اوج به دست می آورد و بعد به هیچ می کشاند، تقصیر آن فرد نیست. خاصیتِ عاشق شدن همین است... استراتژیِ این جنگِ نابرابر همین است: عشق از راه می رسد، هرچه دارید را از شما می گیرد، غرورتان را، احترامتان را، احترامتان را، احترامتان را، موقعیتتان را، علایقتان را، اعتماد به نفستان را، عقایدتان را، خلاقیت و استعدادهایتان را، زاویه ی دیدتان به دنیا را، و خودتان را! بله و از همه مهمتر همین "خودتان" را از شما می گیرد! و بعد می بیند شما که اصلا دیگر چیزی که روز اول دوستش داشته نیستید، و طبیعی ست که کار به اینجای قصه که رسید دیگر دوستتان نداشته باشد، آخر کدام احمقی کسی را که بدین حد در موضع ضعف است و هرچیزی که داشته را دیگر ندارد را دوست دارد!؟ و شاید از همین روست که پایانِ هیچ قصه ای هیچ کلاغی به خانه اش نمی رسد! و همیشه بالا دوغ است و پایین ماست، یا پایین دوغ است و بالا ماست... دوغ و ماست هم فرق چندانی ندارند، فرقشان نصفِ لیوان آب است! خلاصه که هی بالا و پایین می کوبدتان موج های عشق، و دستِ آخر لخت و عور و برهنه بر صخره ای پرتتان می کند و به دریا برمی گردد!... حالا شما تنها راهی که برای به برگشتن به سر جایتان دارید، این است که مدام به خودتان دروغ بگویید، مثلا به قول دوستی که ملیکاست، باید تمام عمر به خودتان بگویید من که پنیر دوست ندارم! اصلا پنیر زیادی از نظر علمی و عقلی و پزشکی مضر است! من پنیر دوست ندارم، ندارم، ندارم، و آنقدر بگویید که همه باور کنند و دیگر هیچکس جرئت نکند برایتان پنیر بخرد، یا پنیر باشد، یا پنیرانگی کند!... و گاهی شب ها از خواب بپرید و تا صبح زار بزنید از هوس همان پنیری که دوستش ندارید!!... همین دو راه را بیشتر نداری مهدیه ی من: یا آنقدر بگو پنیر مضر است و من پنیر دوست ندارم ندارم ندارم... تا نهایتا و حداقل تنها از دید دیگران به همانجایی که بودی برگردی، و بروی و زندگی ات را بکنی و فقط کشک و دوغ و ماست بخری و طبع و مزاجت را به کل عوض کنی و حتی به خیلی چیزها برسی بعدها شاید...، (هرچند ته دل خودت هرگز بلند نخواهی شد)! و یا آنکه روز به روز یه "هیچ" تر از همین که شده ای تبدیل شو؛ و بچسب به مصرعِ: "گفت آن چیزِ دیگر نیست!؛ دگر هیچ مگوی!"... عشق قمارباز قهاری ست! در قبالش بُردنی در کار نیست؛ یا همین میزانی که تا اینجا باخته ای را بپرداز و برو، یا ادامه بده تا بیشتر ببازی و بیشتر...! ولی به قول همان دوستی که ملیکاست، اصلا همه ی اینها به ما چه این وسط!؟ ما که اصلا پنیر دوست نداریم!!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ مهر ۱۳٩٥

تمام سازهای جهان همزمان گریه می کنند!

نادر ابراهیمی به ما قول داده بود!! در یکی از چهل نامه ای که برای همسرش نوشته بود به همه ی ما قول داده بود: "قول می دهم هیچ قدرتی در جهان وجود ندارد که بتواند عشق را تبدیل به کینه کند و این نشان می دهد جهان با همه ی عظمتش در برابر قدرت عشق ناچیز و ناتوان است!" و سالها گذشته بود و من نوجوان نبودم دیگر، جوان هم نبودم حتی شاید دیگر، من بزرگ می شدم روز به روز، من موهایم سفید می شد روز به روز، من رابطه های به گند شده ی زیادی را دیده بودم، اما هنوز به طرز خنده داری می دانستم عاشق خواهم مُرد! چیز زیادی نگذشته بود که یکهو به خودم آمدم و دیدم تنها کاری که به جای عشق ورزیدن و عشق گرفتن دارم می کنم فحش دادن به خودم است. حدس بزن چرا؟! به خودم فحش می دادم که چرا عاشق کسی نشدم که فارسی حرف نزند!، همان انگلیسی دست و پا شکسته ای که بلد بودم را هم بلد نباشد حتی، مثلا برزیلی، آرژانتینی، هلندی، کره ای، اسپانیایی، بورکینافاسویی، یا چه می دانم هر چی...! فقط اینکه شاید بهتر بود که قرار نباشد اصلا از ابتدا حرف هم را بفهمیم! خب آدم اگر خودش را تکه تکه کند بریزد روی زمین که به یک فارسی زبان بفهماند که "دلم می خواهد شنل به خودم بپیچم و نیمه شب برویم روی یک تپه ی نیمه سرد و رو به باد بایستم" یا مثلا بخواهد بگوید "دلم می خواهم توی این فلان آهنگ سال ها گم شوم" و نشود که بشود که کسی بفهمد، چه غلطی باید بکند!؟ خنده ی عاقل اندر سفیهی می کرد و همیشه یا خسته بود یا کار داشت یا بدموقع بود یا من بچه ی لوسی بودم که باز هوس پسته ترشی کرده بود!! (و من هنوز هم مطمئن نیستم هوس پسته ترشی کردن واقعا ضرب المثل است یا مادربزرگم از خودش درآورده بود، اما همیشه به وقتِ هوس های محال و عجیب و بدموقع می گفت: " هوس پسته ترشی کردی باز؟)،... داشتم می گفتم؛ خنده ی عاقل اندر سفیهی می کرد و و من هم خنده ام می گرفت، سازها اما خنده شان نمی گرفت! راستی شما می دانستید تمام سازهای جهان همزمان گریه می کنند وقتی دو هم زبان حرفِ هم را نمی فهمند!؟؟ می دانستید!؟؟

مردم به زلزله می گویند بلا، به سیل و سونامی می گویند بلا، من اما به بی عشق مُردن می گویم: بلا!

هنوز هم می دانم عاشق خواهم مُرد!

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٥

چشم چشم، دو ابرو، دماغ و دهن، یه گردو

احساس نقاشیِ الکیِ سرسریِ "چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن یه گردو"یی دارم که خاله ای عمه ای کسی برای بچه ای روی تکه کاغذی کشیده است، و چشم بچه به عروسکی افتاده و دوویده و رفته است و حالا آن چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن یه گردو زنده است و روح دارد اما نمی تواند کاری کند و حرفی بزند و در عین حال هم خودش می داند که تنها یک نقاشی ست بر این کاغذِ رها بر هیچ کجا! و چه زجری ست فهمیدنِ این دست و پا بستگی... ما چرا می فهمیم؟ ما چرا می پرسیم؟ ما چرا می بینیم؟

پناهیِ عزیزم؛ راست می گویی؛ عشق به خون احتیاج دارد!

چقدر دوری اما حتی اگر یک روز به عمرم مانده باشد می آیم دژکوه و تمام گریه هایی که بر سر هرچه گور که تا به حال کسی در آن نبود کردم را از سر بر سر گوری که کسی در آن هست که می فهمد عشق به خون احتیاج دارد از سر گریه می کنم! می خواهم بیایم بنشینم با دو زانو روی زمین، بدون آنکه سوار بر هیچ تانکی باشم و هیچ اسلحه ای در جیب و جوراب پنهان داشته باشم، و بپرسم از تو که: هی تو!، کتابی را سراغ نداری که بشود دمی در آن خوابید!؟؟ می خواهم بپرسم: تو نمی دانی روحِ آن سنجاقکِ زردی که در مردابی راحت تر از نیچه مُرده بود کجاست!؟ می خواهم بپرسم: ما خون دادیم و دل دادیم و شنیدیم: عشق تو چه سودی برای من دارد؟!، تو نمی دانی حالا اگر قرار نباشد با آرایشی غلیظ برای خروس ها چشمک بزنم چه باید بکنم!؟ می خواهم بپرسم: چه کنم؛ ها؟ چه کنم؟ برم از گینه ی بیسائو خاک بیارم بریزم رو سرم!؟ می خواهم بگویم: بیا دوتایی با هم آه بکشیم، آه، بر رفته ها و نیامده ها!... می خواهم بگویم: ببین چقدر تنهایم؛ ببین از گریه بر گورهای خالی خسته ام، دل و خون را هم داده ام از دست این وسط... می خواهم راحت تر از نیچه بمیرم، بگو روحِ آن سنجاقکِ زرد کجاست!؟ 

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٥

ما را ز سر بریده می ترسانی!؟

بعضی ها هم هستند که در عشق به دنبال سود می گردند!!... خدایی که نیستی، غرض از مزاحمت فقط این بود که در جریان بگذارمت که اینجا دقیقا چه جور جایی ست که خلق کرده ای! اینجا جایی ست که در عشق به دنبال سود می گردند!، خوشحالی الان!؟ افتخار می کنی به خلقِ دنیا!؟ ولی شما هرچقدر هم که گند زده باشی به خلق این دنیا و زمین و هرچقدر هم که مردمی که در عشق به دنبال سود می گردند و عشقِ مرا در میزانِ بی سود بودنش، به تمسخر با عشقِ خودشان مثلا به جنیفر لوپز و مونیکا بلوچی و غیره تشبیه کنند و با چنین تشبیهی عشق مرا تا بدین حد سطحی و کم عمق و الکی بپندارند، تعدادشان زیاد باشد، ما همچنان به اشک و مویه خود گم نخواهیم کرد، که از عشق هر آنچه می رسد شیرین است! ما را ز سر بریده می ترسانی!!؟؟؟؟

 

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٥

شهریور ها

تمام شهریورهای من به طرز مرموزی بد اند! کاری به دوران مدرسه و ترس از تمام شدن تابستان ندارم، پس از آن هم همیشه تمام شهریورها بد گذشتند!... سه سال پیش گفتی: عزیزم چرا شهریورها بد اند؟ گفتم نمی دانم! (واقعا نمی دانستم)... آن روزها برایت مهم بود که بدانی چه چیزی خوشحالم می کند و چه چیزی ناراحت؛ مثل حالا ها نبود که مرگ هم سایه اش به سرم بیفتد شانه بالا بیندازی... بگذریم... سه شهویور اخیر را سعی کردم این طلسم را بشکنم با تو، یا دست های تو، کنار تو... نشد! همچنان تمام شهوریورها بد ماندند...

   + مهدیه لطیفی ; ۸:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٥

لعنت به ادبیات...

لعنت به ادبیات... ادبیات چیز بیهوده ای ست، شعر بیهوده است، و عشق بی کس است! کتاب های علمی بخوانید مفید تر است. چه می خواهیم از جان ادبیاتِ بیهوده؟ ترانه هم گوش ندهید... ترانه از شعر بیهوده تر است. اگر فرانسه ادبیاتِ غنی ای دارد، به بوسه هایش معروف است. اگر آلمان تفکر غنی ای دارد، به فلسفه معروف است، اگر هرکجا از چیزی که دارد به چیزی می رسد، ما از اینهمه ترانه و شعر و صد هزار جلد کتاب با عنوان "عاشقانه ها" به کجا رسیدیم؟ ما به خشونت معروفیم و به فحاشی!؟ ما به آرایش های هچل هفت معروفیم؟ ما در قشری از شهرها و فرهنگمان به ازدواج های اجباری و بی عشق معروفیم و در قشر و فرهنگِ دیگرمان به دختربازی ها و پسربازی های کوتاه مدت و معمولا یا با حساب و کتاب و یا با دروغ و خیانت؟ ما به ترس از حرفِ مردم معروفیم؟ به بی اعتمادیِ به همدیگر!؟ این بود نتیجه ی شعر و ادبیاتِ ما؟ رها کنید... کتاب های علمی بخوانید. 

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٥

آ

فکرهای ما پرنده ست... فکر که می کنی پرنده های نامرئی زاد و ولد می کنند... و دنیا پر از قفس های نامرئی می شود!... ببین چقدر پرنده در این اتاق است که از فکرهای تو آبستن می شوند!... ببین چقدر قفس در دنیاست که فکرهای ما در آنها زندانی ست!...

بیا نمایشنامه بخوانیم:

یه جوری توی دلت بگو " آ " که انگار می خوای بگی دوستم داری!

...

 

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٥

عاشق باشید...

عاشق باشید. حتی شده عاشق گلابی! اصلا هم خنده دار نیست؛ من عاشق گلابی ام، عاشق آلبالو، عاشق ماست هلویی!... دستم که به یارِ ابرو پرپشت و مو جوگندمی ام و آن لبخند کج و کمرنگش نرسد، عاشق می مانم باز، عاشق خودش، عاشق درخت ها، حتی شده عاشق گلابی!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥

نمیشه یه روز صبح...!؟

نمیشه یه روز صبح یا بعدازظهر یا آخر شب...، نمیشه یه بار همون موقعی که دارم تصورت می کنم که یعنی الان خوابی یا بیداری یا سرکاری یا خونه ای یا داری مثلا چه آهنگی گوش میدی...، نمیشه یه بار یهویی...!؟؟

.

.

.

پ.ن: دوست داشتن و با هم بودن خیلی هم به هم ربط دارن! نمی دونم شاید تو بتونی با کسی که دوستش نداری اما فقط ملاک های عاقل ترین زن دنیا رو داره، باشی! من اما نمی تونم! خدا بیاد رو زمین وقتی دوستش نداری نمیشه که نمیشه، اصلا اگرم بشه حرامه!!... سنجیدن های عقلی همیشه یا محصولِ قراردادهای ذهنی خودمونه یا نتیجه ی تجربیات قبلی یا متاثر از جامعه ی اطرافمون و یا و یا... که همیشه میتونن اشتباه باشن یا تغییر کنن! دوست داشتن اما هیچوقت اشتباه نیست! دوست داشتن محصولِ هیچ قراردادی نیست!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۳٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥

 

بیا جبرانِ محبت های ناکرده کنیم...

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥

دیدی چه تنها شدیم رفیق!؟

دیدی چه تنها شدیم رفیق!؟ دیدی چقدر دنیا قشنگ تر بود بدونِ بلای آسمانیِ اپلیکیشن های اندروید!؟ همین روزا یه کمپین ِ تک نفره راه میندازم و خدافظی می کنم با این فضای درکِ تنهایی! خنده داره ولی دلم تنگ شده یکی برام اس ام اس بفرسته... دلم تنگ شده یکی بهم زنگ بزنه... حتی دلم تنگ شده یکی برام توی فیسبوک مسیج بزاره...! دلم تنگ شده یه جایی بشه برات پیغامی گذاشت و نبینم کِی دقیقا به دستت میرسه!!... دلم میخواد اگه جواب ندادی فرض کنم اصلا ندیدی!... شاید قبلا هم تنها بودیم اما اینهمه درکش نمی کردیم!... هیچ چیز توی دنیا بدتر و بیهوده تر از آشنا شدن با آدمای تنها تر از خودمون و لحظه به لحظه و انلاین دیدنِ دنیای آدم های تنهاتر از خودمون نیست! دیدی دیگه هیچی نداریم که رو در رو به همدیگه بگیم رفیق!؟ دیدی چه بد شد که دیگه نگاهمون رو از هم نمی دزدیم!؟ دیدی چه بد شد که دیگه وقتی عاشق میشیم و دلمون تندتر میزنه نمی مونیم که چی کار کنیم با نگاه و دست هامون!؟ دیدی تمام نگاه ها و دست ها یه سمتِ همیشگی و همگانی پیدا کردن!؟ دیدی چه بد شد که همه همه چیز رو همه راجع به همه می دونن!؟ دیدی چه بد شد که هیچ خبری دیگه تازه نیست!؟ نمی خوام هیچی از زندگیِ هنرمندای محبوبم بدونم... دلم می خواد دور از دست بمونن... یا نمی خوام چیزی از تو بدونم وقتی نیستی... من می خوام خودت باشی، خودِ خودِ خودت، نه خبرت!! خودت با اون دست هایی که وقتی بغلم کرده دو دقیقه یه بار مجبور نباشه دست برداره از تنم!... دیدی چه تنها شدیم همه با هم یهو و نفهمیدیم چی به سرمون اومد!؟... دیدی بیست و چهار ساعت چت می کنیم و دو ساعت نمی ریم بیرون ببینیم حالِ خورشید و درختا هنوز خوبه یا نه!؟ دیدی دیگه هیچ جوکی حتی جدید نیست!؟ از کجای این بلای آسمانی بگم دقیقا!؟ بیجاره شدیم رفت... دیگه نمی تونیم همدیگه رو دوست داشته باشیم... دیگه یواشکی عکس همدیگه رو توی کشویی لای کتابی جایی نداریم! انقدر همیشه همگی دسته جمعی همه جا جلوی چشم همیم که دیگه همدیگرو نمی بینیم!... دیدی دیگه وقتی عکسامو توی کشویی لای کتابی جایی_که نیست_ ببینی لبخند نمی زنی!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥

 

عاشق صدای دین مارتین بود
مثل من دیوونه ی جیمز دین بود
چشمای براندو رو می فهمید
عین من شبانه روز غمگین بود
با دو تا دونه تلنگر می شکست
شبُ واسه پرسه خیلی دوست داشت
مثل من به هر کسی دل می بست
بخشی از وجودشو جا می زاشت
توو اتاقش گلای کاکتوس بود
رختای تیره می پوشید اغلب
رقصای آرومو ترجیح می داد
قهوه بی شکر می نوشید اغلب
و حالا دیلینگ دیلینگ دیلینگ صدای گیتار...

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٤٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥

کلمات هرگز از بین نخواهند رفت

کلمات انرژی دارند، حتی لحن و چگونگی ادای کلمات هم انرژی دارند... درست حرف بزنید، نه به خاطر مخاطبِ این لحظه تان؛ بلکه به خاطر جهانی که کودکانتان در آن خواهند زیست!... حالا هی مثلا فحش بدهید، هی دل بشکنید، هی از کلمات منفی استفاده کنید، هی بگویید نمی شود، هی بگویید نمی توانی، هی به سخره و کینه و غیره کلمات را در هوا بپاشانید... امروز به هدف می رسید و می رود پی کارش و احساس می کنید خیلی باحال اید... اما کلماتِ شما هرگز از دایره ی هستی پاک نخواهند شد! (معنیِ عمیقِ واژه ی "هرگز" را می دانید!؟)... بیچاره کودکانِ هنوز نداشته ی من و شما!...

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥

امان از این تو و آن تو

پناه از "تو" به خواب، پناه از آن "تو"ی توی خواب ها به بیداری، پناه از دردِ بیداری به "تو"یی که جواب نمی دهی، پناه از سکوتِ نامهربانت به دو سه غزل از حافظ، پناه از غزل هایی که از "تو" بی خبرند به ساعتی خواب، پناه از آن "تو"ی توی خواب ها به... به... به...!؟ تو بگو به کجا!؟... امان از آن "تو"ی توی خواب ها که توی شلوغی گم میشود و امان از این "تو"ی توی بیداری که جواب نمی دهد نمی دهد نمی دهد... 

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٤٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٥

سه دستی چسبیده ای به کفش هایت

خوابی ببرَدَم باید، چنان که پرت شوم از این دایره ی بی پایان و بی آغاز، به یک ناکجاییِ محض!... هیچ درصدِ خطایی ندارد این سیستمِ دقیقِ سردرگمیِ انسان یعنی!؟ نمی شود یکی بخوابد و برود که برود و سر از هیچ کجای بیهوده ی دیگری درنیاورد!؟ میترسم از اینکه می دانم قرار است بی نهایت بارِ دیگر فراموش کنم و از سر عاشقت شوم! میترسم از اینکه دو دستی چسبیده ام به تو و تو چسبیده ای سه دستی به کفش هایت، به رفتن!... آن دستِ سوم هم همان دستی ست که درست وقتی دو دستی بغلم کرده ای دستِ سومی در کار داری برای پس زدن، برای راندن...

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٥

خوبِ دیروز و هنوز...

خوبِ دیروز و هنوز... طرحی از من بر صلیب... روی تن پوشت بدوز...

چیزی در من هست که نمی دانم در همه هست یا نه!؟ اینکه وقتی این روزها اصلا خوب نیست برمیگردم به سالها پیش... به خیلی سال پیش... دقیقا به کمی پیش از آنکه هیچ خاطره ی بدی از هیچ کسی و هیچ چیزی در دنیا داشته باشم... یک فلاش بکِ بزرگ به خیلی وقت ها پیش... و مدت ها می مانم در همان حال! دستِ خودم هم نیست!... روانشناسی حالتِ خیی بغرنج تر اش را می تواند توضیح بدهد که چطور ممکن است در برابر شوک های بزرگ ذهن فرد مثلا به کودکی اش برگردد و همانجا بماند و بعد از آن را اصلا به یاد نیاورد! (این هیچ ربطی به آلزایمر ندارد)... اما درمورد مواردِ خفیف تر نمی دانم توضیحی دارد یا نه!؟ یا شاید من نخوانده ام و نمی دانم... من هنوز تمام امروزم را به یاد می آورم اما نمی توانم در آن زیاد عمیق شوم... چون چه بخواهم چه نخواهم 16 ساله می شوم!... با همان کیفیت... با همان دغدغه ها... با همان حال و هوا و روحیه... با همان فکرها... چطور بگویم؟ یک پکیجِ کامل از 16 سالگی ام به جای هرچیزی که امروز هستم در من زندگی می کند! یکهو به خودم می آیم می بینم دارم دقیقا دارم همانطوری زندگی می کنم، همانجاها می روم، همان آهنگ ها را گوش می دهم، همان هوس ها را دارم، همانطوری هی روی هم روی هم با خودکار آبی تصویر دختری از پشتِ سر با بادبادک میکشم روی کاغذ و زیرش ترانه های شهیار قنبری را می نویسم و نمی دانم شهیار قنبری اصلا چه شکلی ست و خیال می کنم یک پسر خوش تیپ شبیه سوپراستارهای هالیودی ست!، یکهو به خودم می آیم می بینم دارم بی وقفه گوش می دهم: "من خواب دیده ام که ترانه های بیداری، به میلادی دوباره می رسند،... عشق در راه است؛ من خواب دیده ام! عشق در راه است، و تو را ضیافتِ آواز چشم در راه است. دیر نخواهد شد...!"... و اتفاقا هیچ ترانه ای به یادِ هیچ کس ام نمی اندازد! چقدر 16 سالگی خوب بود وقتی عشق توده ی ابرآلود و مبهمی بود که به نظر خیلی شیرین می آمد!!!... یکهو به خودم می آیم می بینم بعد از ده ها سال و اندی، Luxor دانلود کرده ام و هی توپ های رنگی را می ترکانم... حالِ بدی نیست، ترجیح می دهم بمانم در آن... چقدر خوب است که هنوز خبر ندارم که چه بلایی قرار است سر سی سالگی ام بیاورد دنیا!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٥

از ساحل متل قو تا روسیه، پیاده، روی آب چقدر راه است!؟

مثلا از ساحل متل قو تا روسیه، پیاده، روی آب چقدر راه است!؟ چرا امتحان نکردیم!؟ ما می توانستیم روی آب راه برویم... ما می توانستیم روی آب با هم بخوابیم... ما می توانستیم خیلی زود به همه چیز و هر کجا برسیم... ما می توانستیم حتی پیاده، روی هوا، برویم برویم تا ماه!... ما هر کاری می توانستیم بکنیم... ما فیلم این زندگی را خودمان ساخته ایم؛ می توانستیم به جای این ژانر رئال و تلخ که اشک بیننده ها و خودمان را هر شب در می آورد، ما می توانستیم به جای پرداختن به اینهمه سناریوی عشقِ بی سرانجام و منجر به تحقیر و تنهایی و پوچی، ژانری کمدی فانتزی تخیلی را انتخاب کنیم!... ما خودمان اشتباه کردیم... اشتباه کردیم که هر کجا که رفتیم دوباره سر به زیر و مطیع و وفادار به این ژانرِ رئالِ تلخِ احمقانه به تهران برگشتیم... اشتباه کردیم که روی آب راه نرفتیم... اشتباه کردیم که روی آب با هم نخوابیدیم!... و تو اشتباه می کنی که خیال می کنی من دیوانه ام که زندگی را به اندازه ی تو و تمام مردم دنیا عاقلانه نمی بینم، تو اشتباه می کنی که بر نمی گردی... من با همین که تو را عاقلانه روی هیچ ترازویی سبک سنگین نکردم به این چیزی که در دل دارم و عزیز و بزرگ و زیباست و نامش را عشق گذاشته ام رسیده ام! هر کسی اگر هر کسی را روی ترازوی عقل بگذارد هیچ کس عاشق هیچ کس نمی شود هرگز!... تو اشتباه می کنی که بر نمی گردی... ما اشتباه می کنیم که شب ها را بی هم و بی آغوش، ورق، ورق، ورق، به باد می دهیم!... با هم ماندن که سهل بود؛ ما می توانستیم حتی پیاده، روی هوا، برویم برویم تا ماه... تو اشتباه می کنی که از من و دنیایی که در سر دارم و عشقی که به دل دارم می گذری... ببین جانم! بر مسندِ هیچ ترازویی حلوا خیر نمی کنند... بی حساب و کتاب دوستت دارم، بی حساب و کتاب دوستم بدار...

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٢٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٥

I'm Not Strong Enough to Stay Away

این پست همه اش به تمام در عنوان آن خلاصه شده است!  

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٥

معذرت می خواهم؛ چندم مرداد است؟

چهاردهم مرداد است. امروز حسین پناهی می میرد. امروز تو می روی. امروز حسین پناهی نیست، تو نیستی، خیلی چیزها نیست، من هستم...

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥
← صفحه بعد