نوستالژی های سال ها بعد

مژده! مژده!

بگذارید موسیقی با روحتان عجین شود... مثلا بگذارید "آدام هرست" برایتان ویولنسل بنوازد... چیز زیادی از دنیا نمانده است، بگذارید آدم ها بروند... هر خبط و غلطی که دیگران می کنند را شما هم بکنید اما موسیقی را حذف نکنید، ویولنسل را، فلوت و گیتار و گیتار الکتریک و درامرز و پیانو و پرکاشن را، آکاردئون و ساکسیفون و هارمونیکا را، سه تار و سنتور و تار را، ویولنسل را، ویولنسل را، ویولنسل را از زندگی تان را حذف نکنید، آدم ها خودشان می آیند و خودشان هم می روند... شما فقط تماشا کنید و با "آدام هرست" گریه کنید و بگذارید آدم ها بروند... مژده! مژده! چیز زیادی از دنیا نمانده است.

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥

کاملا غیرشاعرانه!... به مناسبت 14 فوریه

هستن آدمایی که برای پروفایل های بلاک شده تبریک ولنتاین میفرستن و اتفاقا خیلی هم خوشحالن که نمی بینی و گزنده جواب نمیدی!... هستن آدمایی که دیگه قصد ندارن دنبالت بگردن...، عزیزم تو برو به خانم الف تبریک بگو با همون ادبیاتی که خیلی دوستش داشتم اما خیلی وقته مال من نیست! اصلا واسه چی مال من باشه؟ من خیلی وقته که به دست اومدم و صدبار هم تکرار شدم، چرا باید مال من باشه وقتی خانم الف هست؟... چرا باید مال من باشه وقتی به من میگی حوصله ندارم و به خانم الف میگی از چی حرف بزنیم!؟ عزیزم گند زدی به دلم، یه جوری گند زدی به دلم که دیگه برام مهم نیست نه تو داری چی کار می کنی و نه خودم! وقتی کسی "تو" نمیشه و تو هم تبدیل به "هرکسی" شدی و درست وسطِ بودنم* راه میفتی میری سراغ دیگران، دیگه واقعا مهم نیست کی اینجا با من باشه و کی اونجا با تو! 13 میلیارد سال گذشت و 13 میلیارد سال دیگه هم بگذره از تاریخ زمین، من همچنان میگم آدم یه بار با کل دلش همه ی انرژیشو میزاره واسه حفظ کسی که دوستش داره... من "تو" رو پیدا کردم و نتونستم... تو ولی هنوز پیداش نکردی، بگرد عزیزم... از من گذشت ولی تو حتما میتونی... به گشتن ادامه بده... ولی هستن کسایی که برای پروفایل های بلاک شده تبریک ولنتاین میفرستن و اتفاقا  خیلی هم خوشحالن که نمی بینی!...

 

عشق یا به نفرت بدل می شود یا به بی تفاوتی، اما هستند عشق هایی هم که به دلشکستگی و لجبازی بدل می شوند و خودشان کلنگ برمیدارند و دودستی تیشه میزنند به ریشه ی تمام پل هایی که تا به حالا حاضر بودند برای نریختنشان سر و جان دهند!

.

.

.

پ.ن*: البته شما معمولا تاریخ ها را برعکس جلوه می دهی جانا!، و همیشه هم حرف شما متین و صحیح!... ولی شما یادتان نیست و ما یادمان است که حتی پیش از برگشتنتان پیش ما چشمانتان مسیر کج کرده بودند به سمت ایشان!!... ولنتاین بر شما و ایشان مبارک عزیزم

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٥

می خواستم بغلت کنم بعد از سه ماه بی بال و پری

گریه های بی دلیل، توجیه های بی سر و ته و سرسری و باورناپذیرِ تو و تصویر او که مدام جلوی چشمم رژه می رود و آواز می خواند، تنهایی و تخت هتلی بی ستاره با ملحفه های سفید و نه چندان تمیز و هم اتاقی هایی نه چندان صمیمی، زندگی های بی ستاره، فیلمی بی ستاره، خستگی و روستایی خاک اندود،... برمیگردم، چند هفته ای مانده ولی برمیگردم به تهران دود اندود و بی ستاره، می‌ترسم از تهران بی تو، می ترسم از شب بیداری های بی تو، خستگی خوب است، شب ها خستگی ام را بغل میکنم و خواب می روم، می ترسم از تهران بی تو... دلم میخواست بگویم بیایی فرودگاه دنبالم، دلم می خواست بغلت کنم بعد از سه ماه آزگار بی بال و پری، نمی دانستم می آیی یا نه؟ البته نمی آمدی؛ ولی دلم میخواست لااقل ستاره ی تهرانم باشی! دلم می خواست از ملحفه های سفید و تکراری فرار کنم توی بازوهایت و موهایم را ببویم... می ترسم از تهران بی تو. اهواز را دوست ندارم و تهران را دوست تر ندارم! راستی تو  نمی دانی کجا ستاره دارد؟؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٥

بعدِ من یار زیاد است، مبارک بادَت

از این تصمیم اجباری متنفرم! من تمام تلاشم را کردم که نشود، اما شد! من تمام تلاشم را کردم که تو دنیایم باشی، ولی تو هنوز جذب دنیاهای جدید و پر رنگ و لعابِ دیگر میشوی، نمی شود آدم ها را به زور نگه داشت، من تمام تلاشم را کردم که حتی اگر تو میروی من بنشینم بنشینم بنشینم تا برگردی،... تو ندیدی اینها را؟! تو بارها نرفتی؟! من بارها نماندم؟! من از این تصمیم اجباری هر روز می میرم، اما شک نکن و لبخندِ کجت را ضمیمه اش کن که این بار رفته ام از تو، از من، از همه جا، از دست! کسی جایی آن بالا نشسته است که به چشم های نداشته اش دید که من تمام تلاشم را کردم! نمی توانم اما عزیزم دیگر؛ دنیای مرا بردار و توی کوله ات بریز و برو، برنگرد محمدحسینم... عشقِ به هیچ و پوچ رسیده ام را به یادگار بردار و برو و بگذار زمان بگذرد و هی پله پله، طبقه طبقه، لایه لایه، به لایه های زیرین و زیرینِ خاطراتت بروم، برگردی من اینجا نیستم!... بعدِ من یار زیاد است، مبارک بادَت!

راهبه نخوهم شد خیالت تخت، ولی بعد از تو هیچکس "تو" نمی شود.

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٤۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٥

اینجا اهواز است و من کم می نویسم...

اینجا اهواز است و من کم می نویسم. خودِ اهواز هم که نه حالا؛ روستای شادگان، روستای عطیش، و چند روستای عرب نشین ِ دیگر که اسم هاشان سخت است، اینجا هر طرف که دور خودم می چرخم تا مُچ توی گِل و خاکم و تا افق شوره زار و بیابان و خار و گاه نیزار می بینم و دختربچه هایی با موهای طلایی و پاهای برهنه و چشم های درشتِ عسلی که وقتی می دوند و بغلم می کنند و "خانم محدیه!!" صدایم می زنند و با شادی حرف می زنند و توی حرفِ هم می پرند تا نگاهم را بدزدند زبانشان را نمی فهمم، اینجا اگر گاهی خاک در آسمان نپیچد و نگردد آسمان آبی ست، عکس می گیرم، قدم میزنم، موسیقی گوش می دهم و ای کاش زبان بچه ها را می فهمیدم، غروب های اینجا عالی ست، سرخِ سرخ و شبیه کارت پستال... چهل و پنج روز است که غروب های زیبایی دارم که هیچ برج و بنا و سَرسامی سر راهش نیست... به گالیله هم فکر می کنم اینجا، هر کجا که تمام دور و برم تا افق باز است و می شود یکجا ایستاد و 360 درجه ی کامل دور خود آرام چرخید و خط افقی که هیچ کجا چیزی مانعش نیست را با چشم دنبال کرد، به گالیله و کلیسا فکر می کنم، زمین به همین سادگی و وضوح گرد است! چرا آن روزها نمی دیدند!؟ امروز ما چه چیزهایی را نمی بینیم که بعدها به همین شدت و به همین سادگی و وضوح پیداست!؟؟ به تهران فکر می کنم، به اینکه اگر کسانی که دوستشان دارم آنجا نبودند هیچوقت دلم برای تهران تنگ نمی شد... به شعر فکر نمی کنم، من خیلی وقت است که به شعر فکر نمی کنم. به رفتن فکر می کنم، به رفتن از همه جا، به رفتن از اینجا به یک جای دیگر و بعد به جاهای دیگر و دیگر تر!... به برنگشتن! تهران شهر خواب و کابوس و ترافیک و تنهایی ست. من در نهایت تعجب اصلا کابوس نمی بینم اینجا...! اینجا فقط دلتنگ می شوم، برای محمدحسینم و آن دیگرانی که دوستشان دارم، دلم برای خانه ام تنگ نمی شود، دلم برای وسایلم تنگ نمی شود، من عاشق این بی آنتنیِ گوشی و مودم ام هستم! عاشق این جاده های پرتِ خاکی، عاشق این نبودن!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٥۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٥

...

باران های صبحگاهی را دوست دارم و "تو" را...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ دی ۱۳٩٥

کجا، کِی، چی بگویم؟

خیلی وقت پیش ها می شُد یواشکی نوشت اینجا برایت... می دانستم می خوانی... نمی دانستم؛ مطمئن بودم می خوانی! حالاها را نمی دانم اما، نمی دانم می خوانی یا نه... و نمی دانم کجا، کِی، و مهمتر از همه آنکه نمی دانم "چی" بگویم که دلت بخواهد فقط کمی بیشتر ادامه داشته باشد آن حال و آن حرف و آن لحظه...؟ ماهم، محمدحسینم، چی بگویم که حواست مالِ من باشد وقتی دلم مالِ توست!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ آذر ۱۳٩٥

...

عمیقا به آینده نگری آلبرت انیشتین معتقدم و می ستایم این پیشگویی اش را، که گفته بود: روزی که روابط بر پایه ی تکنولوژی از تعاملات انسانی پیشی بگیرد آن روز زمین نسلی از ابلهان خواهد داشت!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳٩٥

باغچه ی کوچکِ شخصیِ من

امن ترین و بی هیاهو ترین و مَحرم ترین دنیای اینترنتی همین وبلاگ است که هزار جور راه مستقیم و غیرمستقیم برای دریافت کامنت و دایرکت و غیره ندارد! انگار کتاب است، انگار نویسنده اش شاید اصلا مُرده است، اما هیچ ربطی ندارد و هنوز می شود خواندش، بدون نیاز به اینکه سه کلمه ی اولش را هنوز خوانده نخوانده لایک و کامنت و دایرکت و غیره بفرستیم... ساکت است... انگار از هیاهوی اَبَرشهری به روستایی پناه برده باشی!... قرار نیست هیچوقت هیچ کجا تعداد دقیق بازدیدکنندگان را لحظه به لحظه ببینی... قرار نیست ناخودآگاه منتظر هیچ بازخوردی باشی، قرار نیست بعد از نوشتن هی سر بزنی و ببینی که چه اتفاقی افتاده است و کی دیده و کی ندیده و کی چه فکری کرده و بدتر از آن اینکه بقیه هم ببیند که کی دیده و کی ندیده و کی چه فکری کرده...؛ می شود فقط نوشت و گوشه ای گذاشت و رفت که رفت... ساکت است! مثل یک باغچه ی کوچکِ شخصی...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥

مثلا!

یه بازی ای هم هست به اسم: "مثلا حس کنم کلا ندیدمت هرگز"

این بازی رو خودم اختراع کردم، تو خیابونا و سر کار و توی پروفایل های اینترنتی، هرکی رو که می بینم سعی می کنم یادم بیفته که شاید یه آدمی عاشق این طرفه و این یارو حتی جوابشم نمیده، و اگه الان اون اینجا جای من وایستاده باشه و ببینتش قلبش تندتر میزنه و دستاشو گم می کنه ولی چه قشنگه که من هیچ حسی ندارم و هیچ طوریم نمیشه؛ بعد همزمان سعی می کنم یادم بیفته که ممکنه یه عالمه آدم هم هر روز از کنار تو رد بشن و هیچ حسی بهت نداشته باشن و هیچ طوریشون نشه، بعد سعی می کنم بتونم از زاویه ی دیدِ اونا بهت نگاه کنم... بازیِ پیچیده ایه خلاصه، هیچوقت هم جواب هم نمیده!... ولی در حد تلاش بد نیست!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥

پیشنهاد:

شعرها و ترانه ها و مطالبی که راجع به جدایی و تنهایی و رفتن و خیانت و اینها هستند نخوانید و نشنوید! حتی اگر زیبا باشند، حتی اگر با ریتم و موزیک شاد باشند، حتی اگر با لحن طنز و ضمیمه ی کاریکاتور باشند!

من امروز، اول از "خودم" و بعد از دیگران و شما معذرت می خوهم بابت نوشتن هرچیزی تا به امروز با این مضامین! البته این گونه شعرها و ترانه ها بیداد می کنند و تقریبا تمامشان همین اند!، اما من از جانب خودم تاجایی که به من مربوط می شود معذرت خواهی می کنم!

جدی گفتم، نخوانید و ننویسید و نشنوید هیچ چیزی از این دست را!... حتی مرا!
چرایش را خودتان به مرور می فهمید... ولی خلاصه اگر کنم اینکه زندگی تان را ذره ذره ذره ذره به همان سمت می برند، چه بخواهید و چه نخواهید!...

اگر به خودتان و بچه های کوچک توی خانه هایتان هم لطف و رحم کنید و سریال هایی با این موضوعات (که روز به روز دارند بیشتر ساخته می شوند) را هم نبینید که دیگر کولاک کرده اید.

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ آبان ۱۳٩٥

در!

در راستای دیوانگی های من که یکهو گیر میدهم به یک فیلمی و تا وقتی برای خودم هزار صفحه نتیجه گیری ازش نکنم بی خیالش نمی شوم و مغزم رضایت نمی دهد، لازم به ذکر است که پس از نجات پیدا کردن از تحلیل های شاخه به شاخه ی من درآوردی ام از فیلم اینترستلار که یک سال و اندی طول کشید، ماه هاست گیر داده ام به فیلمِ ساده ی اتاق! فقط فکر کنید، فقط در حدِ یک فکر، که نکند یک جایی از همین دنیای فعلیِ ما (نه در هیچ دنیای بالاتر و چند بعدیِ دیگری)، بلکه توی همین دنیای فعلیِ خودمان فقط یک "در" باشد!؟ فقط یک در که کل بشریت با هم نمی دانند کجاست! نکند فقط یک "در" جایی باشد! نکند چیزی که ما اسمش را خدا گذاشته ایم همان کسی ست که این در را به هر دلیلی از پشت قفل کرده است!؟... آن پسر بچه هم خیال می کرد سایه ی آن مرد، یک موجودِ ماورایی و مهربان است که با معجزه و جادو جمبل برایشان غذا خلق می کند و می آورد از ناکجا!!... دیوانه می کنم آخر خودم را با این فکر ها! شما زیاد بهش توجه نکنید... فقط در حدِ یک فکر ازش بگذرید... ولی نکند...!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٥

...

همیشه فکر می کردم حتی اگه دیوانه وار عاشق کسی باشم همیشه مصداق این بیت باقی خواهم موند که:
مرنجان دلم را... که این مرغ وحشی
ز بامی که برخواست، مشکل نشیند!...

هیچ وقت فکر نمی کردم امروز برسه!!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٥

مُو رِ یگ دَم به خوم نگذاری ای عشق!

بی خداحافظی قطع نکنید... علم پزشکی ثابت کرده است شکستنِ دل واقعی ست گویا! همانطور که دل ریختن واقعی ست، و هر بار کسی با حرفِ اول نام تو زنگ می زند و من چیزی از گلویم تا کفِ پایم سُر می خورد و جوری پایین می ریزد که مسیر سُر خوردنش را می شود دنبال کرد و تا چند دقیقه بعد دستم می لرزد ظاهرا اسمش ترشح آدرنالین است، همانطور هم اینکه گاهی چیزی می گویی که من احساس می کنم کسی با ناخن های بلند و زورِ رستم مشت کرده توی سینه ام و قلبم را سفت فشار می دهد هم ظاهرا واقعی ست. من پزشک نیستم اما شنیده ام که پزشکان به چشم دیده اند تغییراتی در قلب افراد را!...خلاصه که بی خداحافظی قطع نکنید...

مُو رِ یگ دَم به خوم نگذاری ای عشق!...

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٤٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٥

من سکوت کرده ام...

من سکوت کرده ام! نبین با تو مثل وروه جادو هی حرف می زنم هی حرف می زنم هی حرف می زنم هی گریه می کنم هی غر می زنم... کمی این طرف تر با تو که حرف نمی زنم فقط سکوت کرده ام!... سکوت پدرِ آدم را در می آورد!... پدر می گوید: خوبی؟ می گویم: خوبم! پدر اما یکهو بی حاشیه می گوید: سکوت هم که بکنی من می فهمم هست یا نیست! جواب نمی دهم... می گوید: از برق چشمهات می فهمم! جواب نمی دهم... می گوید: دوباره چند وقت است که نگاهت برق نمی زند... جواب نمی دهم... می گوید: فقط خواستم ببینی حواسم به حالت هست!... جواب نمی دهم... لبخند می زنم... سعی می کنم وقتِ لبخند نگاهم برق بزند اما می دانم نمی زند... سیگار روشن می کند و می رود توی اتاق... نمی دانم به چه فکر می کند؛ من اما به تو فکر می کنم!... مادر اما یادش رفته هنوز دوستت دارم، آنقدر سال گذشته که فکر کنم یادش رفته... می گوید: چرا اِنقدر ساکتی؟ چه ت شده؟ با کسی حرفت شده؟ با کسی دعوایت شده؟ می گویم نه!... دوباره حرف ازدواج را وسط می کشد، می گویم عزیزم من بی عشق ازدواج نمی کنم، می گوید اگر یکی پیدا شود که همه چیزش عالی باشد عاشقش هم می شوی... پدر دارد از توی اتاق حرف هایمان را می شنود، فقط برای دفاع از من بیرون می آید، می گوید: دخترت را نشناخته ای! می گوید: چطور مگه؟ می گوید: دخترت اگر یکی بیاید که همه چیزش عالی باشد عاشقش نمی شود، مهدیه به عشق اینطوری نگاه نمی کند؛ می گوید مهدیه برای عاشق شدن ملاک و معیار و شرایط ندارد، کل وجودش دل است؛ مادر می گوید: نخیرم من دخترم را می شناسم، عاقل تر از این حرف هاست... من جواب نمی دهم... پدر دوباره می رود توی اتاق، احساس می کنم می خواهد بگوید "مهدیه قبلا عاشق شده است!" اما نمی گوید و می رود روی اتاق... مادرها نمی خواهند باور کنند که بچه هایشان کوه درد شده اند، مادرها امیدوارند که تو دردها را تا به حال پشت سر گذاشته باشی و بلکه با مرد جدیدی آشنا شوی، مادرها تعریفشان از خوشبختی چیز دیگری ست و سخت است باور کنند که تو دنبال این دست از خوشبختی ها نمی گردی... پدرها عقب تر می ایستند، کمتر حرف می زنند، ظاهرا کمتر می دانند، اما همیشه بیشتر می دانند!... من سکوت کرده ام... خیلی وقت است سکوت کرده ام... ولی تو که باشی نگاهم برق می زند گویا!، نگاهم برق می زند و مادر خیال می کند نکند با کسی آشنا شده ام، پدر اما می داند دوباره "تو" برگشته ای و هیچ به رویم نمی آورد!... اوایل گارد داشت، عصبانی می شد، بالاخره پدر است دیگر!، ولی از روزی که باورش شد عاشقت شده ام فقط سکوت کرد!!... سکوت پدرِ آدم را در می آورد؛ قلنبه می شود چیزی قدر گردو با پوست توی گلو، نه بالا می رود نه پایین... و هزاری هم که لبخند بزنی نگاهت برق نمی زند!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٥٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٥

شراب سرخ شیرین سی ساله می خواهم...

شراب سرخ شیرین سی ساله می خواهم... آنقدر که هیچ وقت تمام نشود... شراب سرخ شیرین سی ساله می خواهم و آنقدر فیلم کلاسیک سیاه و سفید با آن سکانس های رقص های دو نفره ی ماندگار، که هیچ وقت تمام نشود...

این شهر، این کشور، مریض است! متنفرم از زندگی کردن در شهری که هیچکس به هیچکس وفادار نیست و آدم ها به سادگیِ آب خوردن جای یکدیگر را می گیرند حتی به قیمت نابود کردن زندگی دیگران! متنفرم از شهری که در آن خیلی سال است که زن ها به زن ها ذره ای رحم نمی کنند و شعارهای فمینیستی هم سر می دهند! متنفرم از شهری که مرد پیدا نمی شود در آن! ماندن مرد می خواهد! مرد بودن به عاقل بودن نیست، مرد بودن به مرد بودن نیست اصلا، می شود زن بود و مرد بود! باید شراب سرخ شیرین سی ساله داشت و یک عالمه فیلم سیاه و سفید عاشقانه با آن رقص های معروف و ماندگار... باید قدرت تامی می داشتم آنقدر که بتوانم شهری بسازم پر از شراب و موسیقی و رقص و عشق و احترام... و تمام دخترانی که هنوز به عشق همان سکانس های سیاه و سفیدِ خاطرات خوبشان در دلشان عاشق مانده اند و قصد ندارند راه بیفتند و به هر قیمتی با هر کسِ دیگری دوست شوند را، و مردانی که مردانه تکیه گاه شدن را بلندند را، جمع کنم یکجا! شهر من فقط کافه و بار و سینما و ساز دارد و باران... شهر من متخصص اعصاب و روانپزشک ندارد، شهر من متخصص جراحی و زیبایی پلاستیک ندارد، کسی در خانه اش را قفل نمی کند، اینترنت و تلگرام و اینستاگرام ندارد، تلویزیون و ماهواره ندارد... به جایش مردمی واقعی دارد که جلوی خانه هایشان یاس و تمشک می کارند و زیر لب آواز می خوانند... در شهر من زن ها دنبال مرد پولدار نمی گردند و مردها دنبال زنی فریبا تر نه؛ در شهر من مردها هنوز پای حرف هایشان می ایستند، و هنوز جز عشقشان کسی را بانو صدا نمی زنند... در شهر من مردم تانگو می رقصند و زن ها از زن ها نمی ترسند!.. در شهر من تمام "دوستت دارم" ها حرمت دارند و آدم را به خنده نمی اندازند!... هیچکس از ترس حرف و حدیث مردم هیچ چیز را پنهان نمی کند؛ و هنوز مردها صندلی را برای زن ها عقب می کشند و چترهایشان را باز می کنند، و زن ها در پیاده رو ها بازوی مردشان را با افتخار می گیرند و قدم می زنند... شهر من دادگاه ندارد، محضر ثبت طلاق و ازدواج ندارد، کلیسا و مسجد و معبد و دسته و هیئت ندارد، ولی آنقدر عشق و وفاداری و شراب سرخ شیرین و نوای ویولونسل دارد که هیچوقت تمام نشود...

رویاپردازی بس است، من قدرت عاشقانه ساختنِ زندگی خودم یکی را هم نداشتم... حالا گیرم چنین شهری هم اصلا در جهان می بود، بروم در آن شهر چه کار کنم وقتی تو نباشی!؟

تو تاوان کدام زندگیِ پیشی؟
کجا،
در کدام زندگی،
دلت را شکستم؟
که طعم شاه توت نمی دهد لب هات دیگر؟
که خورشیدهای سرخِ غروب های زودرسِ زمستان
در گِل مانده اند و فردا بالا نمی آیند؟

تو تاوان کدام شعر ناسروده ای؟
که با انگشت اگر بر کتف چپت می نوشتم می ماندی.

تو تاوان آهِ کدام عاشق بیابانگردی؟
که شاید عشق را
چندصد سال پیش نفرین کرده باشد.

کجا،
در کدام زندگی،
یادم رفت بگویم "دوستت دارم"؟

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٤٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٥

 

تا حالا فکرشو کردی؟،

چه خوب میشه که برگردی!؟

(دقیقا با صدای مسعود فردمنش خوانده شود!... با تشکر!)

 

   + مهدیه لطیفی ; ٧:۳٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٥

آن سان که پیامبرانِ بی کتاب مسحور ملکوت اند...

در جسم بشریِ من ابدیت تکرار می شود؛ به شادیِ میلادِ یک حباب و غم ترکیدنِ یک حباب دیگر! هرسناک از بیهودگیِ زمان، گیج میخورم، تاب، تاب، میانِ ازل تا ابد... ابد تا ازل... در جسم بشریِ من ابدیت تکرار می شود! پروانه در ذهن من ناقص است هنوز، تب دارم از شوخیِ بارانِ شوخ طبع! و معلوم نشد تکلیفِ نامه های نانوشته ام و سررسیدِ بنفشِ نیمه کاره ام چه می شود؟ آزرده خاطر از خاطرات، رویای تن پوشِ طلاییِ تو را در شیبِ خواب ها، تفسیر نیافته ام هنوز! بی تعبیر ماند عشقِ من! و بی حوصله شتکِ خونم بر گلِ سنگ پاشید، در این بارشِ پاییز، در این عطر غریب، که مرا به روزگاری دور می برد،... به روزگارِ عطر پیراهنت، به عقب تر حتی، به روزگارِ دریا و هیچکس!!... دو نفر باید در این جهان می ماندند تا من این شب ها نمیرم، یکی حسین پناهی، که هزار شب با صدایش گریه کرده ام، دو هزار شب شاید، سه هزار شب شاید، پیش از تو و با تو و پس از تو! و یکی خودِ تو! شما دو نفر باید می ماندید!... راستی سومی چه کسی بود که گریه می کرد؟ من و من که دو نفر بیشتر بیشتر نبودیم!! پس سومی چه کسی بود که بر شتکِ خون من بر دلِ سنگ تو گریه می کرد!؟؟... راستی دو سه هفته پیش ثریا مُرد! مطبوعات نوشتند آخرین معشوقه ی ادبیاتِ ایران مُرد! پس سومی چه کسی بود که برای غمِ آن شبِ روحِ پیش از اینها مُرده ی شهریار گریه می کرد؟ من و من که دو نفر بیشتر نبودیم!! ای کاش لذتِ رنج را چون فرشتگان از ما دریغ می داشتند، و ای کاش راهِ بهشت از وسطِ جهنم نمی گذشت! ای کاش که در هر کلام، کلمه ای گلویمان را نمی خراشید! و ای کاش حسادت و عشق را از هم تفکیک می دادی! ای کاش کنار هر حسادتی عشقی هم آن گوشه ها موشه ها و آن پس و پشت و پنهانِ کلمه ها می دیدی و بی رحمانه سکوت نمی کردی! ای کاش قرن ها پیش و روزگاری عاشقت می شدم که تلفن اختراع نشده بود، شده تا به حال که هر ثانیه منتطر باشی که...؟ (چرا من هربار به گوشی ام زل میزنم و میگویم: زنگ بزن زنگ بزن زنگ بزن لعنتی زنگ بزن، یاد یخچالِ کابوس های سارا گلدفاب میفتم!؟) شده تا به حال که هر ثانیه و هر لحظه و هر آن منتظر باشی!؟... ثریا دیر فهمید، تو اما شاید هیچوقت!... شبِ سگ را چه کسی تجربه کرده ست هنوز؟ شبِ سرما، شبِ سوز،... شبِ من را چه کسی تجربه کرده ست هنوز؟! شبِ نیمه شب با نفس تنگی از خواب پریدن و آمدن تا پشتِ پنجره ای خاموش و با طلوع دوباره برگشتن؟ شبِ اشکِ خواهرم، شبِ بغضِ مادرم، شبِ سگ را، شبِ سرد، شبِ من را چه کسی تجربه کرده ست هنوز؟... ثریا دیر فهمید، تو اما شاید هیچوقت!... من هربار خواستم با تو پرواز کنم، کنارِ پایه ی همین میز سقوط کردم! آخرین بار با دکمه های نیمه بسته و یک لنگه کفشِ تا نیمه به پا، کنار پایه ی همین میز سقوط کردم!!... پرواز کردن به من نیامده است... تو همان کوهِ بلندی هستی که در مه دیده نمی شود و هر بار خواستم پرواز کنم و چشم هایم را ببندم و نسیم را بر صورتم حس کنم به آن خوردم و کنار پایه ی همین میز سقوط کردم!... و من مسحور همین کوهِ بلندِ مه آلودم، آن سان که پیامبرانِ بی کتاب مسحور ملکوت اند!... زنگ بزن زنگ بزن زنگ بزن لعنتی زنگ بزن...! مثلا همین حالا که میدانم خوابی، مثلا تشنه ات شود، مثلا بلند شوی، مثلا زنگ بزنی... ها!؟ به کجای چهار و نیم میلیارد سال قدمتِ طبیعت برمی خورد!؟ چرا مثلا تشنه ات نمی شود؟ چرا مثلا بیدار نمی شوی؟ چرا مثلا هستی اما نیستی!؟ من پا می چرخانم و خیره می مانم بر سایه ی بلندِ خویش... که سایه ی تو بر آن اضافه شود شاید... آمین! مثلا شاید همین حالا... ها!؟... زنگ بزن زنگ بزن زنگ بزن لعنتی زنگ بزن... آمین!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ آبان ۱۳٩٥

چیجوری؟...


تولد جمشید آبانه! خب معلومه خوشش میاد!...
ولی من سردمه!... هرچقدرم که لباس کت و کلفت هارو از گنجه درآرم فایده نداره؛ دستاش نیست!! مهر که بی مهر گذشت؛.. حالام آبانِ (عینِ همون آبانی که هرچی در زدیم وا نکرد!)... وااای از آذر... چیجوری بگذرونیم امسالو!؟؟

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ آبان ۱۳٩٥

لعنت به تو که قلبت تُنگ نداشت!

نمی فهمی...به معنای واقعیِ کلمه نمی فهمی... "مرا" می گویم! مرا نمی فهمی! من جهانی داشتم که تو نفهمیدی... حتی تلاش هم نکردی که بفهمی!... من جهانی داشتم که خدا را شکر برای خودم دست نخورده باقی ماند!... ماهی ها سخت به دست می آیند، خیلی سخت!... و این را تو چه بفهمی و چه نفهمی و چه باور کنی و چه نکنی تمام تاریخ باستان تا به امروز تایید می کند، ماهی ها سخت به دست می آیند، خیلی سخت! ماهی ها هر لحظه این تصور را به طرف می دهند که به دست آمده اند اما همان لحظه لیز می خوردند و می روند!!... ولی وقتی به دست آمدند به راحتی می میرند! خیلی راحت!... تو مرا به دست آوردی و به خاک سپردی!... من جهانی برای خودم داشتم که تو نفهمیدی... جهانی که آب آن را با خود برد...، جهانی داشتم که در خاطرم هنوز توی همان آب شناور است اما خودش بر خاک ماند به لطفِ تو!... من جهانی داشتم که تو آن را نفهمیدی و آب آن را با خودش برد، همان آبی که تو را با خودش برد..! ماهیِ خاک دیده را نمی شود دوباره به آب انداخت!... عقربِ زخم خورده دوباره راه می افتد، شیر زخم خورده دوباره شکار می کند، اژدها به هر زخمی نمی میرد، دوسر ها به سادگی می گذرند!، و اسب و بز و گاو و قوچ و و و و را می شود بالاخره درمان کرد... ماهی خاک دیده را اما هرگز نمی شود دوباره به آب انداخت!.... ماهی ها سخت به دست می آیند، اما فقط یک بار به دست می آیند!... ماهی خاک دیده را آب که سهل است، دریا که سهل است، گیرم سیل هم از راه برسد، لاجرم دیگر فقط به همان جهتی میرود که آب برود! همین.

لعنت به تو که قلبت تُنگ نداشت!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ آبان ۱۳٩٥
← صفحه بعد