دوست داشتن را نمی نویسند! خود نویسی نکن!
آدم ها دور اند از هم، قرن ها، سال ها، دریا دریا، دنیا دنیا!... آدم ها دور تر از آن اند که از زل زدن توی چشم های هم نترسند! به چشم های هر کسی، پدر و مادرت هم حتی، یک دقیقه ی بی وقفه که زل بزنی، هیچ چیز از آن چشم ها نمی دانی! امتحان کنید و بیایید بگویید درست نبود مهدیه! امتحان کنید و بیایید بگویید آدم ها این همه هم دور نیستند!... تو هم اگر می پرسی سردرد ات بهتر شد؟ کتابت چه شد؟ یا هر چه... دلت جواب این سوال ها را نمی خواهد؛ می پرسی چون فکر می کنی که باید بپرسی، چون که بهتر است که بپرسی؛ همین! تو اگر می نویسی مرا، نوشته هایت را دوست داری نه مرا، من اگر می نویسم تو را، همین است! می خواهم ننویسم هیچ خری را! می خواهم اعتراف کنم عشق توهم است و عاشقانه نوشتن خیانت!!... عصبانی نیستم، با حواس جمع دارم اعتراف می کنم به خیانتی که تمام این سال ها کردم! تو هم عاشقانه ننویس عزیزم. عاشقانه ننویس!
نوشتن اتفاق وحشتناکی نیست. نوشتن کمی استعداد می خواد، کمی تخیل، کمی کتاب خواندن، و یک دایره ی کامل لغات! حالا که همه اش را داری خودنویس بر دست مگیر و "خودنویسی" نکن! خود نویسی که می کنی خودت را با چیزی که هرگز نبوده ای تاخت می زنی. مرا هم که بنویسی یک روز صبح از خواب بیدار می شوی و می بینی به چیزی رسیده ای که من نیستم. مرا و خودت را قربانی نکن به پای پایداری ِ تختِ سلطنتِ نوشته هایت!!
زندگی را بنویس، پرنده ها را، مردم را، درد را، چه می دانم، جرز دیوار ها را بنویس! بنویس فاحشه ها را می شود دوست داشت، بنویس نان گران است، بنویس ممکلت دیوانه خانه شده است، بنویس ملت کتاب نمی خوانند. بنویس عصرهای تابستان طولانی اند و به تنهایی مان دامن می زنند، بنویس فیل ها خرطوم دارند، گاو ها شاخ دارند، نمی دانم... هر چه که می نویسی فقط ننویس که دوستم داری! دوست داشتن را نمی نویسند، اگر بنویسی اش تمام می شود؛ از دلت به وبلاگت، از دلت به دفترت، می ریزد و دلت را خالی می کند! دوست داشتن را نمی نویسند، ثابت می کنند!
مزخرف
شب های مزخرف، مزخرف از آن اند که بتوانی نوشته ای شعری کوفتی چیزی از تویشان دربیاوری! شب های مزخرف، فقط باید به دنبال یک راهی برای زودتر خوابیدن گشت؛ ابدا به دنبال کسی که بتوانید تنهایی و مزخرفیتتان را با او تلفنی، چتی، اس ام اسی، شریک شوید نگردید که تمام انتخاب هایتان بدترتان خواهند کرد؛ حتی اگر همان ها به وقت های عادی بهترین دوست هایتان باشند! اینجور شب ها توقع شما، حساسیت شما، در حیطه ی درکِ هیچ بنی بشری نیست؛ هرچند هم که همه بی تقصیرند. اینجور شب ها فقط راهی برای زودتر خوابیدن پیدا کنید.
.
.
.
پ.ن1: امروز مخاطبی نظری برایم نوشته بود که نوشته هایم شبیه صد سال پش اند!!... نثر من شبیه ادبیاتِ صد سال پیش است!؟؟ نه! یک دقیقه همه ساکت...! خوب و بدش را کاری ندارم، ولی خدایی اش نثر من شبیه ادبیاتِ صد سال پیش است!؟
پ.ن2: دلم از همیشه ی همین اواخری که به یاد دارم و به توان ِ حافظه ی کوتاه مدت ِ خیلی کوتاه مدتِ من قد می دهد، گرفته تر است!
پ.ن3: دوباره باد برده است این قلم بدمصب را انگار! مغزم رفته است روی اسکرین سیور. فهرست های دو پست پیش تر را یادم نرفته است اما رخوتِ احمقانه ای تنم را می خورد و می گوید: حالا مثلا بنویسی که آخرش که چه!؟
خواهر های شما تافته ی جدا بافته نیستند!
شما را به هر چه که دوست دارید فقط فکر کنید به این جمله در خلوت!
معادله ی دو طرف مساوی و بی نهایت ساده ای ست:
درست همان طور که به خواهر هایتان این حق را می دهید که تنها انتخاب مرد هایشان باشند؛ به همه ی دختر های دنیا همین حق را بدهید! باور کنید خواهر های شما تافته ی جدا بافته نیستند!!... و یا خودتان آن مرد باشید، یا بگذارید و بروید تا شاید آن ها تنها انتخاب کس دیگری شوند!
.
.
.
.
.
پ.ن: (به دختری که ندیده و نمی شناسمش اما صدای پاشنه ی کفش هایش همیشه در این وبلاگ می آید!)
عزیز ندیده و نشناخته ام، واقعا مجبور نیستی مصرانه همه ی نوشته های این وبلاگ را به کسی که مرا به تو ترجیح داد ربط بدهی! چون همان کس، دیگری را هم به من ترجیح داده است!... می بینی؟ این داستان شدیدا تکراری ست! پس بیخیال شو! مجبور نیستی شبیه شبح از اینجا رد شوی و هی نشانه پیدا کنی! مجبور نیستی از من متنفر باشی!!
لیست!!
یادم باشد حتما یک پست راجع به احساس اندوه و افسوسم از مرگ هنر، به سبب پایان امپراطوری ها و پادشاهی ها بنویسم!!
یک پست راجه به احساس اندوه و افسوسم از بی ارزش شدن گنجینه های هنری و کتابخانه ها و موزه های جهان، به سبب جا شدن همه شان در یک گیگابایت فلش مموری!
و یک پست هم راجع به احساس راه رفتن زیر آب، به همراه شنیدن اپرا های خوب!
پ.ن: این ها را برای شما ننوشتم؛ برای خودم نوشتم که از خاطرم ندوند و نروند!
همیشه هست...
چارلز بوکوفسکی:
همیشه یک نفر هست که روز آدم را خراب کند! البته اگر به قصد نابودی کل زندگی ات نیامده باشد!

آلبر کامو:
همیشه روزهایی هست، که انسان در آن کسانی را که دوست می داشته است بیگانه می یابد!

قلب و مغز من
قلب من چیزی نیست که مشت کنم توی سینه ام درش بیاورم؛ مغز من چیزی نیست که دست کنم توی سرم نخودچی کشمش بریزم برایش!... قلب من می لرزد هر گاه و بیگاه و ناگاهی که خودش هوس کند؛ مغز من می رود برای خودش درست به همان سمتی که بدترین سمت است، درست به همان سمتی که تو دور می شوی...! مغز من تمام شب هایی که تنهایی بختک می شود بر تنم، می رود می رود می رود تا دیالوگ های دختر توی فیلم "پیش از غروب"، وقتی بغض لعنتی اش پس از یک عمر مغرور و روشن فکر بودن روی صندلی عقبی تاکسی ای می ترکد! قلب و مغز من چیزهایی نیستند که شعورشان برسد به اینکه دنیا جای کوچک و کوتاهی ست؛ آن قدر کوچک و کوتاه که تفاوت تنهایی من با تنهایی خوشبخت ترین مردمش، نهایتا چهل و چند سال دیگر است! و یکی هم نیست که بپرسد این چهل و چند سال اصلا کجای تاریخ قرار است باقی بماند!؟ آن هم در تاریخی که بزرگ ترین فجایع و جنگ هایش به دروغ و افسانه تبدیل شدند و از یاد همه رفتند! می دانی؟ قلب و مغز من آدم نیستند که بنشانمشان روی صندلی های روبه رویم در کافه ای لعنتی _ترجیحا کافه تمدن لعنتی_، و بهشان بگویم: عزیزانم بی زحمت خفه خون بگیرید و نلرزید و این قدر خیال به هم نبافید، به خدا این دل لرزه هایی که می گیرید، این خیال هایی که به هم می بافید خفه ام می کنند آخر اگر خفه خون نگیرید همین حالا! هرچند قلب و مغز من اگر آدم بودند هم فرقی نمی کرد، مگر تو که آدمی، وقتی روی صندلی روبه رویم نشسته ای و ریشه های شالم را تند و تند به هم می بافتم، خفگی ام را می بینی!؟ ببین دیوار ها ریخته اند؛ ببین دیوار های دور و برم ریخته اند و من با اعتماد به نفسی که به دندان موریانه ها مزه کرده است، نمی توانم سر پا بایستم؛ ببین چه بادی می آید! ببین موریانه ها مغزم را خورده اند، ببن اعتقاداتم، عشق هایم، چه قدر بی پایه تر از دیروز می شوند هر روز! هیچ معلوم نیست باد، یکهو من و دلم را با هم بلند کند از روی زمین، و بی بادکنک های هلیومی ِ پیرمرد ِ عاشق پیشه ی انیمیشن ِ UP، ببرتم تا بالاتر و بالاتر و بنشانتم بر بال های شکسته ی سیمرغ قله ی قاف، و مدام دخترک روی آن صندلی عقب تاکسی حرف های مرا تکرار کند از آن بالا برای هیچ کسان! "هیچ کسان" نمی دانی چه کسانی اند!؟ هیچ کسان همان هایی اند که یادشان رفته جایی بر کوه ها، سیمرغ ها و هما ها چقدر تنها مانده اند، یادشان رفته قصه ها چقدر تنها مانده اند و بر سنگ قبر شهرزاد دسته دسته مریم و زنبق می گذارند در لباس هایی مبدل! حیرتت را پاک کن از چشم هایت، هیچ چیز آن قدر ها عجیب نیست که اینطور نگاهم کنی!... بله، قصه ها در لباس های مبدل، گل می کارند بر مزار شهرزاد، و من پرت افتاده ام بر غار ِ سیمرغ ِ پرت افتاده تر از منی، و دختر پشت تاکسی به شکست و تنهایی اش اعتراف می کند، و تو هم خواب شده ای با بی خوابی های من و خواب ِ تن های بی خاطره!... قلب و مغز من چیزهایی نیستند که به امان خدا رهایشان کنم این آخر کار! کمدی ها همیشه به تراژدی ختم می شوند اما تراژدی ها الزاما به کمدی ختم نمیشوند، این قانون ادبیات است؛ کفه ی تراژدی ها سنگینی می کند همه جا، حتی در این نوشته، حتی در سینه ی من؛ حالا چه طور به امان خدا رهایش کنم این بدمصبِ لامذهب را!؟ سینه ام را می گویم؛ سرم را! این گرد کردن ها و پایان را با یادآوری آغاز جمع بندی کردن ها هم شاید قانون ادبیات باشد! هست؟ پس گِردش می کنم و می نویسم: قلب من چیز کمی نبوده و نیست؛ حتی اگر در تمام بازی های اسم فامیل اگر بازی به "ق" افتاد، یادمان نیاید اعضای بدن از "ق" داریم یا نه؟ و هی با استرسی مخصوص به هیجانِ بازی به هم بگوییم: "بچه ها اعضای بدن از "ق" داریم!؟ اگه نداریم همه صفر، من استپ"! مغز من هم چیز کمی نیست، حتی اگر همیشه همه مان توی ورق هایمان بنویسیم: "مری" و "معده"!
.................................................................................................
پ.ن (مخاطب خاص دارد): نمی دانی چقدر برایت متاسفم که اثبات عشقت خلاصه در همین است که زندگی ات بنفش شده است! که تی شرت و شرت و فندک و لیوان و حوله و بندساعت و جوراب و مسواکت را بنفش می خری؛ اما نمی توانی به هیچ چیز ترجیح بدهی این عشق ِ بنفش را! حیف شد که تمام کشک ها سفیدند، لااقل کشک با بسته بندی ِ بنفش بخر!
آدم های زیادی، ادعاهای زیادی
پایتخت دود و گوگرد
علی رغم اینکه وجود هرگونه عِرق ملی، احساس وطن پرستی، و خون ناسیونالیسم را در رگ هایم به شدت تکذیب می کنم؛ دیوانه ی پایتخت دود و گوگرد، تهرانم!
دردهای بالاتر
باید راهرو های زندان اوین را روی دست هایت تتو کنی، حتی شده با ماژیک، با خودکار! تا هر دقیقه، هر لحظه، به یاد بیاوری دردهای بالاتری هم از این پول کم آوردن ها، از این شکست های عشقی کودکانه هست!
من در تو، تو در من
تنها خوابیده ای بر تخت دو نفره ی طبقه ی دهم هتلی، تنها نشسته ام بر صندلی ِ روشن شده با نور چراغ مطالعه ای بر گوشه ی میزی، و خواب مرا می بینی که تنها نشسته ام بر صندلی ِ روشن شده با نور چراغ مطالعه ای بر گوشه ی میزی، و تو را می نویسم که تنها خوابیده ای بر تخت دو نفره ی طبقه ی دهم هتلی! من در خواب تو تکثیر می شوم، تو در نوشته های من، بر میز من، ادامه می یابی... و تمامی ندارد این قصه؛ من به خاطر می آورم تمام زنان و مردانی که نوشته اند بارها کسی در خواب را، و تمام زنان و مردانی که دیده اند بارها کسی را در خواب! تمام آن زن ها منم، تمام آن مرد ها تو!
پ.ن: فیسبوک نوشت ها!
گاهی کتابخانه تان را پایین بریزید...
گاهی تمام کتابخانه تان را بریزید پایین، و دانه دانه صفحات اولشان را نگاهی بیاندازید! لذت و غافلگیری ِ باورنکردنی ای هست در دیدن دست خط و امضای آدم هایی که حتی اسمشان را هم از یاد برده اید!
آدم ها تنها موجودات تنهای طبیعت اند!
آدم ها باید بفهمند چقدر در طبیعت تنهایند! آدم ها باید بفهمند طبیعت با تمام موجودات زنده راه می آید به جز با آدم ها! آدم ها باید چشم هایشان را باز کنند و ببینند که تنها موجوداتی که در برابر سرما این همه بی پناه اند و بی آتش و لباسی که خودشان اختراع و کشفش کرده اند به سادگی می میرند، فقط خودشان اند! آدم ها باید بفهمند تمام موجودات زنده ای که پیشاپیش هیچ چیز را حس نمی کنند، فقط خودشان اند! کدام موجود زنده ای از دو متر بالای زمین که بیفتد دو ماه زمین گیر می شود؟ کدامشان دندان درد می گیرد؟ دلش می شکند؟ دلتنگ می شود؟ دیوانه می شود؟ و ده ها و صدها مثال دیگر...! آدم ها باید همدیگر را دوست داشت باشند؛ باقی ِ موجودات را طبیعت دوست دارد!
اندر احوالات ملتِ دیوانه
پسره امروز کل شهر رو دنبال ماشین من اومده با ماشینش، آخر عصبی شدم زدم کنار گفتم: چی می خوای الان؟ گفت: شماره! گفتم: که چی بشه؟ گفت: که دوست بشیم! گفتم: خب که بعدش چی بشه؟ گفت: هیچی دیگه بعدش با همیم، همو بیشتر می شناسیم! گفتم: ساموئل بکت رو می شناسی؟ گفت: نه! گفتم: احمد شاملو رو می شناسی؟ گفت: نه! گفتم: خب الان می خوای منو بشناسی که کجا رو بگیری دقیقا!؟
پ.ن: دیوانه ان بخدا ملت!
کادری کج از هزار طبقه بالای زمین
باران، شیشه، ابر، غم ِ ابری، تو که قرار است بیایی، یا تو که رفته ای، یا تو که نمی آیی، یا تو که همان بهتر که بروی، اینها هیچ چیز در من بر نمی انگیزد؛ من اما باید بنویسم. من باید بر بام ساختمان هزار طبقه ای بایستم و تا می توانم، تا جا دارد، عکس های کج بگیرم از اندوه های تا به این حد کوچک شده ی مردم، از شهر بی ثبات، از دلتنگی های مدامی که مدام به هم تبدیل می شوند، از عشق های بی ثبات! از اینکه دیروز دلتنگ بودی، امروز هم، و فردا ها هم!... دیروز دلتنگِ من، امروز او، فردا ها دیگری، یا برعکس، دیروز دیگری، امروز من، فردا ها او، یا فردا ها من، امروز دیگری، دیروز او، یا... سرگیجه گرفتم، فراموشش کن! سرگیجه از این معادلاتی که از هر طرف که نگاهشان کنی به یک اندازه درست اند و به یک اندازه غلط!، از این اندوه های کوچک شده ی کج، از این فشار هوا که نمی دانم هزار طبقه بالای زمین کم می شود یا زیاد؟ راستی کم می شود یا زیاد؟ چرا فیزیکدان نشدم!؟ گفته بودم اشتباه کردم فیزیکدان نشدم!؟ گفته بودم شاعری نه آب است و نه نان!؟ گفته بودم اشتباه کردم نشستم به بافتن ِ خودم به تو!؟ گفته بودم بس که بافتمت، بس که شکافتی، کور شدند گره ها!؟؟ گفتنش که گفته بودم؛ خودم می دانم؛ فقط خواستم ببینم شعر هایم را می خوانی!؟ می شود بگویی کجای تهران خوابیده ای؟ می خواهم عکست را بگیرم، حتی اگر بعد نشود ثابت کرد که تو آنجایی! همین که من بدانم، همین که تو بخندی به دایره ی ماژیکی ِ قرمزی که دور ِ "بودنت" بر عکسی از هزار طبقه بالای زمین کشیده ام، کافی ست! همین که چیزی در من از تو بماند،... گور پدر فردا ها! بلند شو چیزی در من بیانگیز، حتی کوچک، کج، حتی بی ثبات!
نشسته ام روی خط های آبی و نازک
نشسته ام در متن خودم! متن ها "من" شده اند و "من" موجودی ناشناخته! نشسته ام روی خط های آبی و نازک و یکی در میانِ متن خودم! یکهو به سرم می زند بلند شوم روی خط ها، زیگزاکی رقص پا بروم، و ادای آدم های شاد را برای خودم دربیاورم، مثل آدم هایی که روز تولدشان را تنهایی جشن می گیرند! حوصله ام اما نمی کشد؛ همینطور که نشسته ام روی خط ها، به لورکا فکر می کنم، که تمام شهرتش را در ایران به شاملو مدیون است؛ و به شاملو فکر می کنم، که می گفت شعر خوب، بد، متوسط، ضعیف نداریم؛ شعر یا عالی ست یا اصلا شعر نیست! و فکر می کنم چطور است شعر ننویسم دیگر به احترام همین حرف!؟ اما شعر مرا می نویسد! شعر ها "من" شده اند و "من" کسی که روز تولدش را تنهایی جشن گرفته است، بی آنکه روز تولدش باشد! و همه ی این فکر ها را می کنم چون قرار بوده بروم امامزاده طاهر امروز اما نرفته ام؛ تگرگ آمد، یخ بارید از آسمان، قلمبه قلمبه، دو ساعت تمام؛ هم گل های باغچه مردند و هم خیابان ها را ترافیک و آب برد! راستی امامزاده طاهر هم تمام شهرتش را به شاملو مدیون است!
پ.ن: لذت سیگار اشتراکی با صدای Scorpions فقط شبیه لذت سیگار اشتراکی با صدای Scorpions است!
بدهکاری ام به چشم هایت
چیزی در تنم می روید از تماشای هر قدمی که به بالا برمی داری! چیزی در تنم می ریزد از تماشای هر خوابیدن و بیدار شدنت بر قلبم! چیزی در تنم به جنگ با من بر می خیزد، و دید اگر شمشیر و تفنگ بی فایده اند، با تانک رد می شود از رویم؛ و من جُم نمی خورم! من در آتش آوار ترین شب های این جنگ، با دستی که عقب تر از خودم با من راه می آید، به شمشاد های کنار خیابان می کشم و می روم و می آیم و می روم و می آیم و دلم می خواهد جنگِ من با من را، تو ببری!! نمی شود که نشود، عجیب است که باشد؛ باید بشود! تو اما از این جنگ به بیابان گریخته ای، به کوه! چیزی در تنم می لرزد از تماشای تو که قلبم را بالا می روی و پرچم می کوبی بر رویش! میدان، همین اتاق خالی از توست، و تو شب های این جنگ را، توی کیسه خوابی که برای من جا ندارد، بر قلبم اتراق می کنی! و من شعرهایم را دانه دانه می شمارم و روی هم می گذارم؛ هنوز شعر کم دارم! من شعر های زیادی به چشم های تو بدهکارم! شعرهایی که کم دارم را حساب و کتاب می کنم و می خوابم!
مادربزرگ بر تخت کنار حیاط، قلیان چاق می کند، و تو قرار است بعدازظهر به خواستگاری دختر همسایه بروی! مادربزرگ می گوید: شمعدانی های زبان بسته را آب داده ای که بر و بر زل زده ای به نا کجا؟ من دل توی دلم نیست! پدربزرگ می گوید: دست از سرش بردار، جوانی است و هزار رویا و سودا! آفتاب ظهر، جایش را به آفتاب عصر می دهد! چرا آن روز، کنار حجره ی بداخلاق ترین عطار بازار، که بی هوا با کتاب هایت راه می رفتی که نمی دانم به کجا برسی، نگفتم "دوستت دارم"!؟ ترسیدم بداخلاق ترین عطار بازار، آشنای پدربزرگی عمویی عمه ای چیزی از کار دربیاید!؟ ترسیدم بخندی!؟ ترسیدم سر ها برگردند!؟ مادربزرگ می گوید: سن این بلا گرفته که بودم رویا و سوداهایم را پیش ترش بر باد داده بودی و دومی را حامله بودم! پدربزرگ می گوید: دوباره شروع شد! تو دختر همسایه را دوست داری!؟
از خواب می پرم، خواب دورانی را دیده ام که هرگز زندگی اش نکرده ام! تاثیر "سمفونی مردگان" است؟ تاثیر "دل کور" است؟ تاثیر "داشاکل"!؟ تاثیر چیست؟!
تو بر قلبم خواب رفته ای، و هنوز دلم آشوب است از این جنگ! چیزی در تنم می روید از تماشای هر بار که کفش هایت را در می آوری، و چیزی در تنم می ریزد از تماشای هر بار که کفش هایت را می پوشی!
دلهره می گیرم. اینکه فکر و خیالت با تانک از رویم رد شوند مهم نیست، دلهره ی شعرهایی که هنوز کم دارم را می گیرم؛ می ترسم شرمنده ی چشم هایت شوم! تو دختر همسایه ی خواب مرا، که خودم هم حتی ندیدم اش، با آن ابروهای احتمالا پاچه بزی اش، از کجا می شناسی!؟
ساعت از ساعتی که باید می آمدی، ساعت ها گذشته است!
شیپورزن های فیلم های اِمیر کوستاریکا
دیوانه ی شیپورزن های فیلم های اِمیر کوستاریکا شده ام، که همیشه، تحت هر شرایطی و بی هیچ عکس العملی، در عزا، عروسی، جشن، جنگ، بیمارستان، بمباران، بالای درخت، زیر دریا، همه جا هستند! دیوانه ی شیپورزن ها شده ام، دلم می خواهد یک دسته از این ها همیشه پشت سرم راه بیافتند و هر کجا که می روم، بنوازند! دلم می خواهد سردمدار دسته ی دیوانگان باشم! آن قدر دیوانه که کسی حتی نتواند بگوید: "خانم سلام! دیوانه ی همین دیوانگی ات شده ام!" نه! دیوانه تر از این حرف ها! نه از همین دیوانگی های دم دستی و پیش پا افتاده که این روزها مُد شده است و به هر کسی که می رسی در تعریف از شدت باحالی خودش می گوید که دیوانه است! نه! دلم دسته ی شیپورزن زن ها را می خواهد!
نوستالوژی های سال ها بعد
تو ته مزه ی تمام نوستالوژی های سال ها بعدِ منی!!
باید همسایه ی ما می شدی
باید همسایه ی ما می شدی، در روستایی جنوبی! من روستاهای جنوب را ندیده ام! یا باید همسایه ی ما می شدی، در روستایی شمالی! من روستاهای شمال را هم ندیده ام! باید اسمت را با دارچین و بادام روی شله زردها می نوشتم و برایتان یک کاسه می آوردم! من شله زرد درست کردن بلد نیستم، شله زرد خوردن هم دوست ندارم، زیادی شیرین است؛ به نذر و نذری هم اعتقادی ندارم! با این حال... نمی دانم، من این چیزها سرم نمی شود، من فقط می دانم که تو باید همسایه ی ما می شدی؛ هر کجایی به غیر از اینجای این تهران ِ عاشق کُش؛ هر وقتی به جز این سال های لعنتی ِ فیسبوکی! باید فلفل ها را به نخ می کشیدم و به دیوار آویزان می کردم. باید بکت و فروید و نیچه را نمی شناختیم اما خوب می دانستم که چه ساعتی از کجا رد می شوی و به کجا می روی؛ باید صدای پایت را می شناختم! و تو باید خوب می دانستی که کدام گل را دوست تر دارم، کدام غذا را، کدام رنگ، کدام ترانه را! و همان ترانه را شب ها زمزمه می کردی تا به خوابت بکشانی ام شاید!! باید تپه ای پیدا می شد که بر بلندترین نقطه اش پیر ترین درخت زمین نفس می کشید هنوز؛ و دراز می کشیدم کنارش، کنار تو،... یا دراز می کشیدی کنارش، کنار من! و برای کشف بوسه، شرط می کردیم که تا پایین رفتن خورشید صبر کنیم و هُب بازی کنیم! باید از قصد می باختی، به شوق خنده ی من که از ذوق ِ بردن برگردم و پاهایم را توی هوا تکان بدهم و زل بزنم به چشم های بوسه خواهِ تو، که حالا لبخندش به طرزی وسوسه کننده رفته رفته محو می شد؛ و خودم را به خریت بزنم! و دوباره دراز بکشم کنارت، و بپرسم: فکر می کنی چند سال خاطره دارد این درخت!؟
تو باید همسایه ی ما می شدی، آخرین باری که نان تازه خورده ام را یادم نیست! باید می توانستم کسی را دوست داشته باشم؛ آخرین باری که کسی را دوست داشته ام را یادم نیست!
1 درصد قدرتمند از 99 درصد است!
(بعد از هزار سال بی خبری و بی خیالی!)
دینگ دینگ... دینگ دینگ...
_ : ببین من هیچ خری رو ندارم که همین الان عمق احساسم به آهنگ "یار عزیز" سهیل نفیسی رو بفهمه، وگرنه به تو اس ام اس نمی دادم! همین!
_ : منم هیچ خری رو ندارم! اصلا همه ی دوست پسر های دنیا خرن، همه ی دوست دختر های دنیا هم گاون؛ و هیچ حسی رو با همینجوری ای که ما با هم هستیم عوض نمی کنم!
پ.ن: این دو نفر ِ بالایی چندین سال است که نمی توانند همدیگر را جدی بگیرند! اما به طرز غیر قابل توضیحی، هستند! یعنی خودشان هم نمی دانند که هستند یا نیستند! و در واقع 99 درصد نیستند، اما همان 1 درصدی که هستند، عمق عجیبی دارد؛ ولی این عمق ِ عجیب علی رغم زیاد بودنش، توانایی تبدیل ِ این نبودن به بودن را ندارد!
