نوستالژی های سال ها بعد

دیدی چه تنها شدیم رفیق!؟

دیدی چه تنها شدیم رفیق!؟ دیدی چقدر دنیا قشنگ تر بود بدونِ بلای آسمانیِ اپلیکیشن های اندروید!؟ همین روزا یه کمپین ِ تک نفره راه میندازم و خدافظی می کنم با این فضای درکِ تنهایی! خنده داره ولی دلم تنگ شده یکی برام اس ام اس بفرسته... دلم تنگ شده یکی بهم زنگ بزنه... حتی دلم تنگ شده یکی برام توی فیسبوک مسیج بزاره...! دلم تنگ شده یه جایی بشه برات پیغامی گذاشت و نبینم کِی دقیقا به دستت میرسه!!... دلم میخواد اگه جواب ندادی فرض کنم اصلا ندیدی!... شاید قبلا هم تنها بودیم اما اینهمه درکش نمی کردیم!... هیچ چیز توی دنیا بدتر و بیهوده تر از آشنا شدن با آدمای تنها تر از خودمون و لحظه به لحظه و انلاین دیدنِ دنیای آدم های تنهاتر از خودمون نیست! دیدی دیگه هیچی نداریم که رو در رو به همدیگه بگیم رفیق!؟ دیدی چه بد شد که دیگه نگاهمون رو از هم نمی دزدیم!؟ دیدی چه بد شد که دیگه وقتی عاشق میشیم و دلمون تندتر میزنه نمی مونیم که چی کار کنیم با نگاه و دست هامون!؟ دیدی تمام نگاه ها و دست ها یه سمتِ همیشگی و همگانی پیدا کردن!؟ دیدی چه بد شد که همه همه چیز رو همه راجع به همه می دونن!؟ دیدی چه بد شد که هیچ خبری دیگه تازه نیست!؟ نمی خوام هیچی از زندگیِ هنرمندای محبوبم بدونم... دلم می خواد دور از دست بمونن... یا نمی خوام چیزی از تو بدونم وقتی نیستی... من می خوام خودت باشی، خودِ خودِ خودت، نه خبرت!! خودت با اون دست هایی که وقتی بغلم کرده دو دقیقه یه بار مجبور نباشه دست برداره از تنم!... دیدی چه تنها شدیم همه با هم یهو و نفهمیدیم چی به سرمون اومد!؟... دیدی بیست و چهار ساعت چت می کنیم و دو ساعت نمی ریم بیرون ببینیم حالِ خورشید و درختا هنوز خوبه یا نه!؟ دیدی دیگه هیچ جوکی حتی جدید نیست!؟ از کجای این بلای آسمانی بگم دقیقا!؟ بیجاره شدیم رفت... دیگه نمی تونیم همدیگه رو دوست داشته باشیم... دیگه یواشکی عکس همدیگه رو توی کشویی لای کتابی جایی نداریم! انقدر همیشه همگی دسته جمعی همه جا جلوی چشم همیم که دیگه همدیگرو نمی بینیم!... دیدی دیگه وقتی عکسامو توی کشویی لای کتابی جایی_که نیست_ ببینی لبخند نمی زنی!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥

 

عاشق صدای دین مارتین بود
مثل من دیوونه ی جیمز دین بود
چشمای براندو رو می فهمید
عین من شبانه روز غمگین بود
با دو تا دونه تلنگر می شکست
شبُ واسه پرسه خیلی دوست داشت
مثل من به هر کسی دل می بست
بخشی از وجودشو جا می زاشت
توو اتاقش گلای کاکتوس بود
رختای تیره می پوشید اغلب
رقصای آرومو ترجیح می داد
قهوه بی شکر می نوشید اغلب
و حالا دیلینگ دیلینگ دیلینگ صدای گیتار...

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٤٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥

کلمات هرگز از بین نخواهند رفت

کلمات انرژی دارند، حتی لحن و چگونگی ادای کلمات هم انرژی دارند... درست حرف بزنید، نه به خاطر مخاطبِ این لحظه تان؛ بلکه به خاطر جهانی که کودکانتان در آن خواهند زیست!... حالا هی مثلا فحش بدهید، هی دل بشکنید، هی از کلمات منفی استفاده کنید، هی بگویید نمی شود، هی بگویید نمی توانی، هی به سخره و کینه و غیره کلمات را در هوا بپاشانید... امروز به هدف می رسید و می رود پی کارش و احساس می کنید خیلی باحال اید... اما کلماتِ شما هرگز از دایره ی هستی پاک نخواهند شد! (معنیِ عمیقِ واژه ی "هرگز" را می دانید!؟)... بیچاره کودکانِ هنوز نداشته ی من و شما!...

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥

امان از این تو و آن تو

پناه از "تو" به خواب، پناه از آن "تو"ی توی خواب ها به بیداری، پناه از دردِ بیداری به "تو"یی که جواب نمی دهی، پناه از سکوتِ نامهربانت به دو سه غزل از حافظ، پناه از غزل هایی که از "تو" بی خبرند به ساعتی خواب، پناه از آن "تو"ی توی خواب ها به... به... به...!؟ تو بگو به کجا!؟... امان از آن "تو"ی توی خواب ها که توی شلوغی گم میشود و امان از این "تو"ی توی بیداری که جواب نمی دهد نمی دهد نمی دهد... 

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٤٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٥

سه دستی چسبیده ای به کفش هایت

خوابی ببرَدَم باید، چنان که پرت شوم از این دایره ی بی پایان و بی آغاز، به یک ناکجاییِ محض!... هیچ درصدِ خطایی ندارد این سیستمِ دقیقِ سردرگمیِ انسان یعنی!؟ نمی شود یکی بخوابد و برود که برود و سر از هیچ کجای بیهوده ی دیگری درنیاورد!؟ میترسم از اینکه می دانم قرار است بی نهایت بارِ دیگر فراموش کنم و از سر عاشقت شوم! میترسم از اینکه دو دستی چسبیده ام به تو و تو چسبیده ای سه دستی به کفش هایت، به رفتن!... آن دستِ سوم هم همان دستی ست که درست وقتی دو دستی بغلم کرده ای دستِ سومی در کار داری برای پس زدن، برای راندن...

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٥

خوبِ دیروز و هنوز...

خوبِ دیروز و هنوز... طرحی از من صلیب... روی تن پوشت بدوز...

چیزی در من هست که نمی دانم در همه هست یا نه!؟ اینکه وقتی این روزها اصلا خوب نیست برمیگردم به سالها پیش... به خیلی سال پیش... دقیقا به کمی پیش از آنکه هیچ خاطره ی بدی از هیچ کسی و هیچ چیزی در دنیا داشته باشم... یک فلاش بکِ بزرگ به خیلی وقت ها پیش... و مدت ها می مانم در همان حال! دستِ خودم هم نیست!... روانشناسی حالتِ خیی بغرنج تر اش را می تواند توضیح بدهد که چطور ممکن است در برابر شوک های بزرگ ذهن فرد مثلا به کودکی اش برگردد و همانجا بماند و بعد از آن را اصلا به یاد نیاورد! (این هیچ ربطی به آلزایمر ندارد)... اما درمورد مواردِ خفیف تر نمی دانم توضیحی دارد یا نه!؟ یا شاید من نخوانده ام و نمی دانم... من هنوز تمام امروزم را به یاد می آورم اما نمی توانم در آن زیاد عمیق شوم... چون چه بخواهم چه نخواهم 16 ساله می شوم!... با همان کیفیت... با همان دغدغه ها... با همان حال و هوا و روحیه... با همان فکرها... چطور بگویم؟ یک پکیجِ کامل از 16 سالگی ام به جای هرچیزی که امروز هستم در من زندگی می کند! یکهو به خودم می آیم می بینم دارم دقیقا دارم همانطوری زندگی می کنم، همانجاها می روم، همان آهنگ ها را گوش می دهم، همان هوس ها را دارم، همانطوری هی روی هم روی هم با خودکار آبی تصویر دختری از پشتِ سر با بادبادک میکشم روی کاغذ و زیرش ترانه های شهیار قنبری را می نویسم و نمی دانم شهیار قنبری اصلا چه شکلی ست و خیال می کنم یک پسر خوش تیپ شبیه سوپراستارهای هالیودی ست!، یکهو به خودم می آیم می بینم دارم بی وقفه گوش می دهم: "من خواب دیده ام که ترانه های بیداری، به میلادی دوباره می رسند،... عشق در راه است؛ من خواب دیده ام! عشق در راه است، و تو را ضیافتِ آواز چشم در راه است. دیر نخواهد شد...!"... و اتفاقا هیچ ترانه ای به یادِ هیچ کس ام نمی اندازد! چقدر 16 سالگی خوب بود وقتی عشق توده ی ابرآلود و مبهمی بود که به نظر خیلی شیرین می آمد!!!... یکهو به خودم می آیم می بینم بعد از ده ها سال و اندی، Luxor دانلود کرده ام و هی توپ های رنگی را می ترکانم... حالِ بدی نیست، ترجیح می دهم بمانم در آن... چقدر خوب است که هنوز خبر ندارم که چه بلایی قرار است سر سی سالگی ام بیاورد دنیا!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٥

از ساحل متل قو تا روسیه، پیاده، روی آب چقدر راه است!؟

مثلا از ساحل متل قو تا روسیه، پیاده، روی آب چقدر راه است!؟ چرا امتحان نکردیم!؟ ما می توانستیم روی آب راه برویم... ما می توانستیم روی آب با هم بخوابیم... ما می توانستیم خیلی زود به همه چیز و هر کجا برسیم... ما می توانستیم حتی پیاده، روی هوا، برویم برویم تا ماه!... ما هر کاری می توانستیم بکنیم... ما فیلم این زندگی را خودمان ساخته ایم؛ می توانستیم به جای این ژانر رئال و تلخ که اشک بیننده ها و خودمان را هر شب در می آورد، ما می توانستیم به جای پرداختن به اینهمه سناریوی عشقِ بی سرانجام و منجر به تحقیر و تنهایی و پوچی، ژانری کمدی فانتزی تخیلی را انتخاب کنیم!... ما خودمان اشتباه کردیم... اشتباه کردیم که هر کجا که رفتیم دوباره سر به زیر و مطیع و وفادار به این ژانرِ رئالِ تلخِ احمقانه به تهران برگشتیم... اشتباه کردیم که روی آب راه نرفتیم... اشتباه کردیم که روی آب با هم نخوابیدیم!... و تو اشتباه می کنی که خیال می کنی من دیوانه ام که زندگی را به اندازه ی تو و تمام مردم دنیا عاقلانه نمی بینم، تو اشتباه می کنی که بر نمی گردی... من با همین که تو را عاقلانه روی هیچ ترازویی سبک سنگین نکردم به این چیزی که در دل دارم و عزیز و بزرگ و زیباست و نامش را عشق گذاشته ام رسیده ام! هر کسی اگر هر کسی را روی ترازوی عقل بگذارد هیچ کس عاشق هیچ کس نمی شود هرگز!... تو اشتباه می کنی که بر نمی گردی... ما اشتباه می کنیم که شب ها را بی هم و بی آغوش، ورق، ورق، ورق، به باد می دهیم!... با هم ماندن که سهل بود؛ ما می توانستیم حتی پیاده، روی هوا، برویم برویم تا ماه... تو اشتباه می کنی که از من و دنیایی که در سر دارم و عشقی که به دل دارم می گذری... ببین جانم! بر مسندِ هیچ ترازویی حلوا خیر نمی کنند... بی حساب و کتاب دوستت دارم، بی حساب و کتاب دوستم بدار...

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٢٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٥

I'm Not Strong Enough to Stay Away

این پست همه اش به تمام در عنوان آن خلاصه شده است!  

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٥

عزیزم بخند!... تو حتی شده به گریه های من بخندی، بخند!

ما توی اینستاگرام انگشت از هم باز می کنیم روی عکس و انتظار داریم زوم شود و خنده مان می گیرد... ما توی پرشین بلاگ انتطار داریم دو حرف اول هر کلمه را که تایپ می کنیم بقیه ی کلمه را برایمان خودش بیاورد و خنده مان می گیرد... ما توی فیسبوک روی عکس ها دو بار کلیک می کنیم و انتظار داریم لایک شود و خنده مان می گیرد... ما خیلی چیزها را با هم قاطی می کنیم و خنده مان می گیرد... من اما هر بار کسی زنگ بزند انتظار دارم تو باشی و این اصلا خنده دار نیست... من توی کنسرت سهیل نفیسی هر کسی را که می بینم انتظار دارم تو باشی و این اصلا خنده دار نیست... اینکه من تمام دنیا را با تو قاطی می کنم اصلا خنده دار نیست! تو اما بخند؛ تو حتی شده به گریه های من بخندی، بخند!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٥

معذرت می خواهم؛ چندم مرداد است؟

چهاردهم مرداد است. امروز حسین پناهی می میرد. امروز تو می روی. امروز حسین پناهی نیست، تو نیستی، خیلی چیزها نیست، من هستم...

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥

سوگواری زنانه ی عاشقانه

شما مردها هیچگاه نمی توانید هیچ زنی را بفهمید! اینها دیوانه بازی های خودمان نیست، اینها طبیعت و آفرینشِ ماست! خیال نکنید خودمان خیلی خوشحالیم از این حال هایمان...! ولی لااقل اگر نمی فهمید نقدش هم نکنید! طبیعت را که نمیشود نقد کرد! در تمام زنانِ عالم حسی هست که وقتی تنها می شوند، وقتی تنهایشان می گذارید، دلشان می خواهد موهای سرشان را از ته بتراشند! ما نمی دانیم این کشش چرا هست، اما هست! 99 درصدمان جسارتش را نداریم اما همان یک درصدی که جسارتش را دارند را تحسین می کنیم و می فهمیمشان! این کششِ شدید و عجیب و بی دلیل را همه ی زن ها تجربه کرده اند حتی اگر به آن اقرار نکنند! دیوانه بازی نیست، لجبازی نیست، خودآزاری نیست... یکجور سوگواری زنانه ی عاشقانه است!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٥

که چه بشود!؟ که که بشنود!؟... بیا بخندیم!

"اصلا ادوارد مونک مرا کشیده است! این را هیچ کدام از مجموعه دار ها و دلال های تاریخ هنر نمی دانند اما به یواشکی تو می گویم، من آن روز را خوب به خاطر دارم... شانه به شانه ی شانه هایت که دوستشان داشتم کنار پلی قدم می زدیم... ادوارد هم اتفاقی از رو به رو می آمد... تو دستم را رها کردی... همان لحظه ادوارد از کنارمان می گذشت... گفتم: هِی... چه ات شد یکهو؟ من این راه را بلد نیستم هااا!، گفتی: خودت آنقدر گم و گور و گور به گور بمان تا یک روز پیدا شوی، خودت بزرگ شده ای، خودت بیا، برو، بمیر، هر غلطی دلت می خواهد بکن، من شما را نمی شناسم، من نفس کم آورده ام و برای آشنایی با زنان دیگر زندگی ام وقتِ کافی ندارم و آسمان به زمین بیاید و زمین به آسمان برود می روم که می روم که می روم که می روم و همینی است که هست!... گفتم: چرا؟ گفتی: نمی توانم، این راه راهِ من نیست؛ یعنی خیال می کردم هست اما یکهو دیدم نیست!... گفتم: همین!؟؟ گفتی: همین!... بار و بندیل نقاش های آن سال ها همیشه دم دستشان بود! من آن سال های اکسپرسیونیستی را خوب به خاطر دارم!... تو شکستی و تکه تکه شدی و ریختی روی زمین، و ادوارد مرا کشید!!... حالا دست هایت را توی جیب هایت فرو کن، کوله پشتیِ مشکی ات را روی کتف ات بینداز، سوت زنان گز کن مدار سوم را، و خیالت تخت که هیچ کجا، هیچ چیز، هیچ خیابانی، هیچ کافه ای به دلتنگی ات چنگ نخواهد زد!..." سال 1392 اینها را من نوشته ام!!! آبان 1392!! می بینی؟ می بینی همیشه رفته بودی!؟ کلماتِ همین چندروز پیشت احتمالا هیچ شباهتی به دیالوگ های آن سال ها ندارد!؟ برایت آشنا نیستند این کلمه ها!؟... هعی.. سه سال پیش رفته ای و نمی دانم من هنوز کنار این پل ایستاده ام و دارم جیغ می کشم که چه بشود!؟ که که بشنود!؟ که گوشِ کدام اندوه کر شود و جایش را به قدمِ کدام خوشی بدهد!؟؟... ادوارد مرا کشید و گذشت و رفت خانه شان و شامش را خورد و خوابید و بعد ها هم مُرد!... تو رفتی... زمان رفت... تاریخ جا به جا شد... ده ها بار دیگر از روی آن پل رد شدی... فقط رد شدی!... به کوتاهیِ رد شدن از روی یک پل دیدمت و باز از سر... هیچ نقاشِ بزرگی هم دیگر در دنیا نمانده بود؛ مردم بازو در بازو گره کرده پشمک های چوبیِ بزرگ می خوردند و مرغانِ هوا را نگاه می کردند و سلفی می گرفتند و می گذشتند و می گذشتی!... و حالا 95... 96... 97... نکند صدای جیغ من باعث شود شب ها هیچکس در دنیا خوابش نبرد!؟ که چه بشود!؟ که که بشنود!؟ تو!؟؟... خنده دار است! بیا از خنده روده بُر شویم! بیا از خنده غلت بزنیم روی زمین!... بیا به من بخندیم عزیزم!... به این سه سالِ آزگار روی پل ایستادنم بیا بخندیم!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۳٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٥

دو سال؟ دو سال و ده ماه؟ دو شب؟

جانا تو با کدام لبت لبخند نمی زنی؟ تو با کدام پایت می روی؟  با همان پایی که با آن آمدی؟، یا با آن یکی؟ اصلا چند وقت است که رفته ای؟ دو سال؟ دو سال و ده ماه؟ دو شب؟ _چرا یادم نیست؟_ جانا تو با کدام دستت تیرک زیر سایه بان بلندمان را از جا میکنی؟ با همان دستی که روزی خودت بر زمینش کوبیدی؟ تابستان بود و دلم گرم بود و سایه ات بر سر.. راستی سایه ات!؛ سایه ات!؛ سایه ات کو؟!... تو با کدام لبت حرف هایی که میزدی را نمیزنی دیگر؟ با کدام لبت حرف هایی که نمیزدی را میزنی بی ترس؟ تو با کدام دستت دل میشکنی؟ با همان دستی که تیرک زیر سایه بان را کند؟، یا با آن یکی؟ تو با بازوی چپت هم بلدی تیشه بلند کنی؟ تو با بازوی چپت کدامین سر را زین پس بر بر...؟ راستی بازوی چپت!؛ راستی دلت!؛ دلت کو؟!...

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٤٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٥

پس چرا هیچ شهاب سنگی زمین را نصف نمی کند!؟

6-7 ساله که بودم همه دوست داشتند بروند شهربازی و پارک، من دوست داشتم زمین یکهو دیگر نچرخد... یا دستِ کم فقط برای چند روز نچرخد... دوست داشتم یکهو نصف دنیا همینطور روز بماند و نصف دیگرش همینطور شب! به نظرم دنیا خیلی جذاب و هیجان انگیز و قیافه ی آدم ها خیلی خنده دار می شد!... همینطور که سال به سال بزرگتر شدم همچنان آرزوهایم فضایی باقی ماندند... کتاب های آیزاک آسیموف را از کتابخانه ی مدرسه امانت می گرفتم و می خواندم و با خودم محاسبه می کردم که زمین اگر حول محور افقی به دور خودش نچرخد و بلکه همینطور که دارد حول محور افقی دور خورشید می چرخد، حول محور عمودی دور خودش بچرخد دقیقا چه اتفاقی در زمان می افتد!؟؟... بعدتر گاهی آرزو می کردم یک شهاب سنگ به زمین بخورد و زمین را نصف کند!... دلیل اینکه فیلم "مالیخولیا" را می پرستم این است که چیزی در من از خیالپردازی های کودکی ام ریشه کرده است که هنوز هم اگر قرار باشد شهاب سنگی به زمین بخورد نمی ترسم! شاید حالاها بفهمم که اصلا هم جالب و خنده دار نیست، اما نمی ترسم!... توی انشاهایم یا فضانورد می شدم یا محقق امور کهکشانی و نجوم، یا آلیس می شدم و می رفتم توی دنیای وارونه!... تنها چیزی که دلم نمی خواست بشوم یک نصفه شاعر و نصفه نویسنده و نصفه عکاس و نصفه عاشق بود! من با این زندگی ِ نصفه نصفه ی نفله چه کنم!؟ با اینکه نصفه عاشق شده ام و تو نصفِ دیگرش را گردن نمی گیری!؟ با اینکه فیلم ها را نصفه می بینم؟ کتاب ها را نصفه می خوانم؟ تابلوهایم را تا ابد نصفه رها می کنم؟ غذاها را نصفه می خورم و تا نصفِ شب بیدارم!؟ پس چرا هیچ شهاب سنگی زمین را نصف نمی کند!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ تیر ۱۳٩٥

وقتی کلید می کنید...

دنبال کلیدسازی میگشتم... یکی گفت چند متر جلوتر سرکوچه ی بعدی ست... سر کوچه ی بعدی کلیدسازی ای نبود... از مغازه ی لوازم تحریرفروشی سرکوچه پرسیدم آقا اینجا کلیدسازی هست؟ با اشاره ی ابرو به روبرو گفت: ایناهاش همینه... هی نگاه کردم ندیدم، سربرگرداندم گفتم: کو؟ نمی بینمش! سری به تاسف تکان داد و گفت: آن چراغ گنده ی قرمز شکل کلید را نمی بینی !؟... من دنبال چراغ گنده ی قرمزی می گشتم که نوشته باشد کلیدسازی! و کلید را نمی دیدم! به همان نقطه زل زده بودم اما نمی دیدم!... وقتی کلید می کنید که خصوصیت و اخلاق و خوبی های خاصی که ملاکِ خودتان است در طرفتان ببینید، آن شخص دقیقا روبروی شما خواهد بود و شما هرگز او را نخواهید دید!! خصوصیت و اخلاق و خوبی های دیگری که شاید داشته باشد و حتی شاید واضح تر باشند را هرگز نخواهید دید!... زل می زنید درست به روبه رو... درست توی چشم هایش... و نمی بینید اش!...

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٥٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٥

تموم شدن این شکلیه:

دیگه هوس خوراکی ها و غذاها و میوه هایی که قبلا دوست داشتید رو نمی کنید
دیگه طاقت آشنایی با هیچ آدم جدیدی نه دختر و نه پسر رو حتی در حد یک "سلام" هم ندارید، و حتی عصبی هم میشید اگه هر آدم جدیدی یک میلیمتر نزدیکتون بشه
دیگه حتی 98% اوقات حوصله ی دوستای صمیمی و قدیمی تون رو هم دیگه ندارید
دیگه از خونه بیرون نمی رید
دیگه موسیقی هایی که همیشه دوست داشتید رو گوش نمی دید، اصلا شاید کلا دیگه موسیقی گوش ندید و توی سکوت رندگی کنید
دیگه تا کاملا ضعف نکنید و زمین نخورید یادتون نمیفته که آدمیزاد اصلا غذا هم می خوره!
دیگه واسه دل خودتون آواز نمی خونید
دیگه حوصله ی آرایش کردن حتی واسه مهمونی های مهم رو هم ندارید
یکی دو روز کامل یادتون میره دنبال گوشیتون بگردید و نه میدونید کجاست و نه حتی می دونید که نمی دونید کجاست!!
همش دلتون می خواد بزنید برید سفر اما هیچ کجا نمی رید حتی اگه شرایطش باشه
روزی 20 ساعت خوابید
تلویزیون هفته ها و ماه ها خاموش میمونه
همه چی توی یخچال کپک می زنه
نمی تونید حتی یک خط کتاب بخونید
از تمام گروه ها لفت می دید و براتون مهم نیست که باهاشون شاید رودربایستی دارید و گروه فک و فامیلان باشه یا گروه دوستان دبیرستان یا دبستان یا دانشگاه یا همکاران یا هرچی
همه ی دوستانتون رو ریموو و آنفالو می کنید چون دیگه دیدن زندگی هیچکس مهم نیست
دیگه نمی تونید حتی با گوشیتون بازی کنید
از بس روزها حرف نزدید گاهی شک می کنید که اصلا هنوز صدا دارید و می تونید حرف بزنید یا نه!؟ اما حال تست کردنش رو هم حتی ندارید
دیگه اگه برید خرید و چیزای قشنگ و رنگی رنگی بخرید حتی تا فقط دو دقیقه ی بعدش هم خوشحال نیستید
دیگه قهوه درست نمی کنید با عشق به بوی قهوه
دیگه هرکی از روابطش حرف بزنید کلافه میشید
دیگه وقتی کسی زنگ میزنه حتی نگاه نمی کنید ببینید کیه
دیگه فیلم نمی بینید حتی اگه همه ی دنیا شما رو به عشقتون به فیلم دیدن بشناسند!
از هیچ چیز خوشحال نشدن پیشکش...؛ "از هیچی خوشحال نشدن" ما پیشتر از رسیدن به این مرحله بوده است؛ حالا دیگر از هیچ چیز ناراحت هم نمی شوید!
دیگه حتی توی ذهنتون هم با خودتون یا با کسی حرف نمی زنید
دیگه هیچی با هیچی فرق نمی کنه، یعنی دیگه حتی به "که چی بشه؟" ها هم فکر نمی کنید! کلا فکر نمی کنید...
زیاد سردرد می گیرید
دیگه نمی تونید گریه کنید
دیگه از هیچ خدایی هیچی نمی خواهید
تموم شدن این شکلیه!
شایدم به قول یکی از دوستانم اسمش "تضعیفِ غریزه ی زندگی" باشه! اما این فقط بازی با کلمات قلنبه سلنبه ست!... چیزی که واقعا معنیش میشه همینه: تموم شدن!
تموم شدن یعنی حتی دیگه مطمئن نیستید اگه اونی که دوستش دارید اگه برگرده میتونید از اول زندگی کنید یا نه!؟ نمی دونید... حتی نمی تونید توی ذهنتون تجسمش کنید که ببینید میشه یا نمیشه!
تموم شدن یعنی دیگه دلتون مهمونی نمی خواد
حافظه ی کوتاه مدتتون رو کلا از دست میدید!!
دیگه دلتون نمی خواد شبای ماه رمضون تا صیح سینما پردیس قلهک باشید
دیگه دلتون نمی خواد شبای ماه رمضون تا صبح توی حیاط کافه وصال باشید
دیگه دلتون نمی خواد کسی دوستتون داشته باشه
دیگه می تونید 6 ساعت توی سکوت، همینطوری ثابت بشینید روی مبل و هیچی نبینید و نشنوید و نخونید و کاری نکنید و حتی فکر هم نکنید و زمان وایستاده باشه...
یعنی دیگه حتی حوصله تون هم سر نمیره!!
دیگه اگه دوستتون بدارند چه دوست و چه دختر و چه پسر و چه حتی خانواده، عصبی میشید!
یعنی ممکنه اگه یهویی همین الان برگرده چیزی مثل قبل بشه؟ نمی دونید... چون نمی تونید بهش فکر کنید... چون نمی تونید گریه کنید... چون نمی تونید منتظرباشید... چون نمی تونید حتی دیگه چیزی رو بخواهید یا آرزو کنید...

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ تیر ۱۳٩٥

لب طاقچه ی عادت

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود!؟؟ چرا هست. چرا می شود. چرا می رود!... اتفاقا ما وقتی ما به همین چیزی که هست عادت کنیم حتما زندگی از یادمان می رود!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ تیر ۱۳٩٥

آب بخور، خوب میشی!

لعنت به اولبن ها که میچسبند به ذهن من! اولین باری که "بهترینم" صدایت کردم را چطور فراموش کنم!؟ و آن جوابی که تو دادی را چطور فراموش کنم!؟... اولین باری که گفتی "دوستت دارم" را چطور فراموش کنم!؟ و آن جوابی که من دادم را چطور فراموش کنم!؟... چرا اولین ها با تمام نقطه ها و ویرگول هایشان، چرا همه ی اولین ها عین همان روز اول، چسبیده اند به مغز من!؟ چطور فراموش کنم اولین باری که چشم هایت زیرنور تیر چراغ محوطه ی بیرونِ تالار حافظ عسلی شد!؟ این روزها به حمایت از حال ِ من از یک طرف جمشید هر شب حوصله ندارد، قهرکرده است رفته است توی اتاق و در را روی خودش بسته است... حبیب از یک طرف میگوید: دیدی دنیا دو روزه وفا نداره!؟ دیدی طنابش تخمی بود!؟ دیدی گرد و خاک کردی و گردِ خرِ سُمِ اسبانِ شما نیز بگذرد!؟ دیدی دیوونه ها همه اخمو شدن آویزون شدن!؟ دیدی مردمِ بی لبخند!؟ دیدی زمین سفت نبود!؟ دیدی حیف کردی!؟ دیدی دیوونه ها جای چون زدن همه رفتن فیسبوک از لجت!؟ و دلبر هم از آن طرف بیخ گوشم تقریبا هر شب از توی هنس فری میگوید: "آب بخور خوب میشی، ماها هممون عصبانی ایم!".... فرهاد هم از آن دنیا زنده می شود می پرد توی سرم که: تو ای شورِ بومِ غمین،... پُر از خون دل و مهربان، تو ای دختِ شرمگینِ امّید، تو را دوست دارم اگر دوست دارم!، تو را دوست دارم... اگر دوست دارم!"

.

.

پ.ن: نقدی داشته ام اخیرا با مضمونِ اینکه چیزهایی ننویس که فقط خودت بفهمی!... و داری توهین به خواننده می کنی با این کار!... یعنی الان می گویید تقصیر من است که شما حبیب و جمشید و دلبر و فرهاد را شنیده اید یا نشنیده اید!؟ یا الان تقصیر من است که شما... بگذریم... آب بخورید خوب می شید... تا میتونید آب بخورید... ماها هممون عصبانی ایم، ما همه هممون اشتباهی اینجاییم!!!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ تیر ۱۳٩٥

انصافانه س!؟

ببین تو شب یه کارایی هست که تو روز نیست...
مثلا یه چیزی که فورا به ذهن انسان میرسه دیداریاره!
دیداریار بیشترش تو شبه دیگه...
تو روز یه حالت معمولی و چه خبر؟ تو چطوری؟ و مراقبت کن و غیره پیش میاد که آدم اصلا مزاجش تباه میشه!
...
شب در عین حال یه فرصتی هم هست واسه ی نخوابیدن!
چون ساکته...
با خودتی...
یهو نگا میکنی می بینی داس نقره وسط آسمان!... که ورمیداری نشونش میدی به بعضی نفرات که اونا اصلا به یه ورشونم نمیگیرن!!... اما اگرم گاه گداری بگیرن یه اثر خوبی میزاره...
خب این شب هرچی طولانی تر باشه واسه این کارا مناسب تره دیگه...
چیه تابستون خوبه!؟ 22 ساعت روشنه هوا!؟؟
.
.

پ.ن: یکی از غصه های بزرگ زندگی من، تمام شدن رادیو چهرازی ست!... آخه انصافانه س!؟... رادیو چهرازی عزیز من؛ دیدی تنها یه آغوش تو مونده بود که اونم دریغا بر باد شد!؟؟؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ تیر ۱۳٩٥

ععزیزم!

و شاعر در جای دیگر - چه متین و چه درست - می فرماد:
تموم دنیا یک طرف... تو یک طرف ععزیرم... ععزیزم...!


   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٥
← صفحه بعد